آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت هفتاد و هشتم :
سمیرا خانم به صورت آفتابسوختهی حسین آقا که مرد بینهایت خوشقلبی بود، نگاهی مهرآمیز انداخت و با خوشرویی گفت:
ـ خوش اومدید اما کاش بچهها رو میآوردید و تعطیلات رو با هم سرمیکردیم.
ـ نمکپروردهایم زنداداش. راستش رو بخواید امسال عید خودمون مهمون داریم. منم اگر کارم واجب نبود نمیاومدم. به زور تونستم بلیت رفت و برگشت بگیرم. نمیخواستم مزاحم بشم اما همین که داداش گفت
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zehi
0هوووف من جای شمیم از مهرداد کینه کردم حالا حالا ها هم دلم صاف نمیشه(نویسنده جان مثله اینکه منو بشدت درگیرو دار قلم و اثرتون کردید، خدا قوت عزیز)خوشبین نیستم به بازگشت چون مهرداد دیدگاهش رو باید عوض کنه که متوجه اش نیست و این عدم تغییر ، تو آینده و چالش های زندگی به مراتب باعث تصمیمات اشتباهش میشه.
۱۰ ماه پیشنسترن
1ب نظرم شب رو بمونه بهتره یکم دیگه دل شمیمو بدست بیاره😁
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، صددرصد😁😁😁😅
۱ سال پیشمیم
0اگه عمو موقع فرار مچش رو بگیره،چه شود 😅😅😅
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای با همه ی کینه ای که از مهرداد دارم به شدت مشتاق شب موندنش هستم 🤣🥰🥰