پارت هفتاد و هشتم :

سمیرا خانم به صورت آفتاب‌سوخته‌ی حسین آقا که مرد بی‌نهایت خوش‌قلبی بود، نگاهی مهرآمیز انداخت و با خوش‌رویی گفت:
ـ خوش اومدید اما کاش بچه‌ها رو می‌آوردید و تعطیلات رو با هم سرمی‌کردیم.
ـ نمک‌پرورده‌ایم زنداداش‌. راستش رو بخواید امسال عید خودمون مهمون داریم. منم اگر کارم واجب نبود نمی‌اومدم. به زور تونستم بلیت رفت و برگشت بگیرم. نمی‌خواستم مزاحم بشم اما همین که داداش گفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    1

    واای با همه ی کینه ای که از مهرداد دارم به شدت مشتاق شب موندنش هستم 🤣🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • Zehi

    0

    هوووف من جای شمیم از مهرداد کینه کردم حالا حالا ها هم دلم صاف نمیشه(نویسنده جان مثله اینکه منو بشدت درگیرو دار قلم و اثرتون کردید، خدا قوت عزیز)خوشبین نیستم به بازگشت چون مهرداد دیدگاهش رو باید عوض کنه که متوجه اش نیست و این عدم تغییر ، تو آینده و چالش های زندگی به مراتب باعث تصمیمات اشتباهش میشه.

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    2

    ب نظرم شب رو بمونه بهتره یکم دیگه دل شمیمو بدست بیاره😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، صددرصد😁😁😁😅

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    اگه عمو موقع فرار مچش رو بگیره،چه شود 😅😅😅

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️