لیست کلیه پارتهای رمان آن سبو بشکست : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 21
این بار هم مطمئن بود که پدر مهرداد آمده تا رودررو پسرش را بابت تنها گذاشتن همسر جوانش شماتت کند. هیچکس به اندازهی او از اینکه شمیم اکثر روزهای هفته تنها میماند، شاکی نبود. هرچند شمیم اصلاً حوصلهی غرولندهای «آقا منصور» را نداشت، اما لبخندی روی لب نشاند و با رویی خوش به خانه فراخواندشان. و ...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 22
شمیم کمی به احوالش مسلط شد و در جواب کنایههای منیژه و برای خالی شدن حرصش پاسخ داد: ـ باباتون گفتن که اینا آشغال نیستن و قابل مصرفن، پس بهجای اینکه بندازیشون سطل زباله، ببر بذار تو یخچال خونهتون و باهاشون دوبار خورشت درست کن تا اسراف نشه. حرف کاملاً در دهانش منعقد نشده بود که آقا منصور قد...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 23
برای چندمین بار از افسوسِ اینکه قادر نبود زمان را به عقب برگرداند و کمی بیشتر مدارا کند، آهی کشید و از فکر چند ساعت پیش و آن مهمانی کذایی بیرون آمد. البته ذهنش فقط برای لحظهای کوتاه از آنچه پیش آمده بود، تهی میشد، زیرا که اصل دلخوریاش از حرفی بود که مهرداد در جمع خانوادهاش گفته بود و شمی...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 24
در پی عملی کردنِ خواستهاش، بر سر میز شام رو به مهرداد با لحن پرمعنایی از آمدن خانوادهاش گفت. جملهاش تمام نشده بود که متوجه تیزیِ نگاه و خشمی که در چشمان مهرداد جوشید، شد و همین زبانش را بست. حدسش درست از آب درآمده بود و از غضب او کاملاً پیدا بود که ماجرا را میداند. مهرداد کمی به چشمان گر...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 25
صبح زود از خارش و آزاری که به واسطهی حرکت مو درون گوش و پرهی بینیاش بود، بیدار شد و دست مهرداد را پس زد: ـ توروخدا مهرداد، اذیت نکن بذار بخوابم... باور کن تا سر صبح بیدار بودم. ـ بودی که بودی... من چند ساعت دیگه باید برگردم کرج، چهطور دلت میآد وقتت رو به خواب بگذرونی؟... به جون خودت بعد ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 26
شمیم سر چرخاند و به چشمان مهرداد بُراق شد و با قهر و غضب گفت: ـ حرف نمیزنی، حتی عذرخواهیت هم ظاهریه... تو بیشتر داری سرزنشم میکنی و به جای طرفداری از من، از رفتار ناپسند پدرت دفاع میکنی. ـ بد برداشت نکن و بگیر بشین. کار پدرم صددرصد خطا بوده و شکی توش نیست. ولی قبول کن رفتار تو هم دستکمی...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 27
شمیم که دلخوریاش تا حدود زیادی رنگ باخته بود، صندلی را از زمین بلند کرد و سپس روی پای مهرداد نشست؛ و مهرداد همزمان با نوازش سر و گیسوی او از ده سال پیش برایش گفت: ـ وقتی سی سالهم بود، مهران با بیستوچهار سال سن، پاشو کرد تو یه کفش و رفت خواستگاری دخترداییمون... اولین جایی که بعد از عقدشون د...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 28
اگر شیفتهی مهرداد نبود، امکان نداشت با خواستهی قلبی او راه بیاید اما همین عشق، زبانش را به سکوت ترغیب کرد؛ و مهرداد برای این که کمی قلب او را نسبت به پدرش صاف کند و زمینهی آشتی را بچیند، لازم دید خاطرهی دیگری هم بگوید: ـ حتماً یادت هست که پدرت بعد از ده بار خواستگاری رسمی و غیر رسمی، یککلا...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 29
مرز میان اخم و لبخند شمیم همیشه کوتاه بود و مَثَل "آب روی آتش" که میگفتند مصداق دقیقی بود برای حال این لحظهاش... از مهر پدر همسرش شرمنده شد و لب گزید: ـ شما باید ببخشید، منم خیلی تند رفتم و اصلاً نفهمیدم چی گفتم. راستش رو بخواید این رفت و آمد مکررِ مهرداد... مهرداد حوصلهی باز شدن این بحث ...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 30
انیس خانم بلافاصله غذای او را کشید و به دستش سپرد. شمیم هم شالی روی سرش انداخت و همگی او را تا دم در همراهی کردند. برای مهرداد هیچچیز آزاردهندهتر از بغض خفته در چشمان شمیم نبود، اما از پدرش شرم میکرد و تنها به گفتن، "مراقب خودت باش!" بسنده کرد و رو به جمع گفت: ـ مگه سفر قندهار میرم که او...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 31
مهرداد هم از خانهی پدرش بیوقفه تا کرج راند و خود را به ساختمان رساند. برخلاف هفتههای قبل بیحوصله بود و به نظر میآمد هفتهی سختی پیش رو دارد؛ خصوصاً که چشمهای گریان شمیم لحظهای از خاطرش محو نمیشد. آخر شب به محض رسیدن به سوییت با او تماس تصویری گرفت. علیرغم انتظارش صدای آهنگی شاد در گوش...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 32
چند روز گذشت... مهرداد طبق اطلاعرسانیِ کارشناس آزمایشگاه، برای تست خاکِ زمین اطراف کلاردشت، که قرار بود بعد از عید کار نظارتی آن را به عهده بگیرد، چارهای نداشت جز اینکه روزی به غیر از جمعه در محل حاضر شود؛ از این رو تعطیلی کارگران ساختمان را یک روز جلو انداخت و ظهر چهارشنبه داشت آخرین سفارش...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 33
دلش گواهی خوبی نمیداد و وحشت کرد. رو به زن سؤال کوتاهی پرسید اما جوابش را از سرمدی شنید، که از انتهای سالن بیرون آمد و گفت: ـ چرا وایستادی خونه رو دید میزنی مهندس؟... بیا این طرف. لحن طلبکار سرمدی اعصابش را نشانه رفته بود. نمیدانست برای چه امری به اینجا فراخوانده شده اما مسلماً چیز مثبتی در...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 34
سرمدی هم میدانست که مهرداد، پُربیراه نمیگوید اما قبل از آمدن او، پدر هامون را با بخشیدن نیمی از پولی که برای سند خانه مانده بود، از شکایت منصرف کرده و قول پیگیری و جبران داده بود، و در سوی دیگر هم قصد داشت ضرر وارده به خودش را با متهم کردن مهرداد، وصول کند، اما با شنیدن جملهی آخرِ مهرداد، ترسی...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 35
مهرداد از پشت پنجره رفتن ناصر را نظاره کرد. سپس روی چند بلوک سیمانیِ باقیمانده در کنار دیوار نشست و با ساعد به زانوانش تکیه زد. یک نگاه تند به کارگرها، که با فاصله از او پچپچ میکردند، کافی بود تا کارشان را از سر بگیرند. کمی بعد رسول بالا برگشت. نزدیک مهرداد شد و ضربهای به بستهی سیگارش زد تا...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 36
باران تازه بند آمده بود، جویها لبریز شده بودند و آب باران در سراشیبی خیابان روان بود. از صندلی عقب پالتویش را برداشت و همین که پایش را از ماشین بیرون گذاشت، داخل چاله رفت و آب جمع شده در آن، یک وجب انتهایی شلوارش را به گِل نشاند. اعصابش بیشتر تحریک شد و با چهرهای ناآرام به سمت دکان رفت و بی...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 37
شمیم در سکوت به سمت ورودی ساختمان قدم برداشت. مهرداد هم ماشین را زیر سایبان حیاط پارک کرد و به شیر آب کنار باغچه نزدیک شد، جورابهاش را درآورد و پس از شستن گِل پایین شلوارش اسکموها را برداشت و وارد خانه شد. خبری از شمیم نبود. خریدش را داخل فریزر چید و بالا رفت. خیلی کوتاه دوش گرفت و تاحدودی خستگ...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 38
همین تحریک ظریف کفایت کرد و شمیم را به آشپزخانه کشاند. یک تن ماهی در آب جوشاند و در کنارش هم باقیماندهی غذای ظهرش را گرم کرد. باز هم به حالت قهر از آشپزخانه بیرون میرفت که مهرداد گفت: ـ گذاشتمشون توی فریزر، اما شمردمشون و دست بهشون بزنی، من میدونم و تو! شمیم کنجکاو شد و درب فریزر را گشود...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 39
پس از شام روی کاناپه آرام گرفت و همین که شمیم با سینی چای نزدیکش شد، دست او را گرفت و طبق عادت روی پایش نشاند. نفسی از سر آرامش کشید و گفت: ـ سر هفته که داشتم میرفتم، غمی توی نگاهت بود که حس کردم از این سفر برنمیگردم. الآن هم یهطوریام، یه حالیام؛ اما خیلی خوشحالم که پیشت هستم. طلبِ آشتی...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 40
پتوی روی شمیم را محکم کرد، نمازش را خواند و بیآنکه روحش آرام بگیرد پشت پنجره ایستاد. اثری از برف دیشب در باغچه و زمین نبود. از گرگ و میش هوا هم گذشته بود، اما ابرهایی که همچنان خیال باریدن داشتند، رنگی را به مشابهِ همان لحظه روی بوم آسمان پاشیده بودند. قلبش سنگینتر شد و پرده را رها کرد. درا...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
