لیست کلیه پارتهای رمان آن سبو بشکست : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 101
امروز به درگاه خدا دخیل بسته بود و از همان لحظهی آمدنش به امید ورود او بارها به درب ورودی باغ چشم دوخته بود، اما همین که ساعت از ده گذشت، امیدش سر به نیستی گذاشت و قدمهایش به یکی از آلاچیقهای باغ کشیده شد. تکیه به ستون چوبیِ زیر طاق داد و به عیش و نوش مردان روبهرویش خیره ماند. بستهی توی ج...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 102
لحنش غمگین بود و امین دوست داشت کلام امیدبخشی بگوید اما بارها با پدر شمیم صحبت کرده بود و دیگر امیدی به نرمشِ او نداشت، از طرفی هم مهرداد تمایلی به گرفتن حکم عدم تمکین نداشت، از اینرو در مقابل لحن تأثرانگیز او کمی صراحت به خرج داد تا برای اصل حرفش مقدمهچینی کند: ـ راستش رو بخوای، من چند روز پ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 103
امین با این لحن آشنا بود و علیرغم دلخوری، قدمهایش به دنبال مهرداد کشیده شد: ـ کجا؟!... یه دقیقه صبر کن... چرا قهر میکنی و کنایه میزنی؟ ـ خودت چند دقیقه پیش گفتی، "وقتی عصبی هستی با کسی بحث نکن، بعداً نمیتونی جبران کنی." منم دارم میرم تا به توصیهت گوش کرده باشم. ـ من رفیقتم، فرق میکنه...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 104
امین پس از سکوت و آه تأسفبارِ مهرداد بازوی او را فشرد و گفت: ـ ناشکری نکن. همهی پدر و مادرها از فرزند ارشدشون توقع بیشتری دارن و یهجورایی اونو جانشین خودشون میدونن؛ به همین خاطره که فکر میکنن اگر بیشتر امرونهیاش بکنن، راه رو درستتر میره. من شک ندارم که ارج و قرب تو پیش چشمشون بیشتر ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 105
جلوی در چند بار ریموت را فشرد تا بالأخره عمل کرد. از اینکه زورِ این وسیلهی کوچک هم به او چربیده بود، کژخلقتر شد و با گازی پرفشار ماشین را داخل برد. بعد از یک روزِ سخت سیگاری روشن کرد و چند پُک عمیق به آن زد تا اوضاع روحیاش، برای لحظهای کوتاه، تسکین یابد. با اندکی درنگ ماشین را خاموش کرد و...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 106
مهرداد چشمی گفت و همقدم با او تا دم ماشین رفت و درب سمت راننده را گشود. خم شد و خطاب به آقا محسن که تا چندی قبل چشم و گوشش معطوفِ او و سمیرا خانم بود و اکنون بهعمد نگاهش را به روبهرو دوخته بود، سلامی کرد و گفت: ـ محبت کردید آقا محسن. پشیمونتون نمیکنم. آقا محسن که زبانش معمولاً با مهرداد...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 107
مهرداد که حالش هیچ شباهتی به چند دقیقه پیش نداشت با هیجانی شیرین و خاص، به سمت شمیم که همچنان پشت به او، و در مسیر سنسور در ایستاده بود، قدم برداشت. دستهی چمدانش را گرفت اما با کمی مکث رهایش کرد و از کنار شمیم گذشت و چند قدمی جلوتر رفت. نزدیک باغچه زانو زد و برای سپاس از خدا پیشانیاش را به روی...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 108
اما شمیم از ناگفتههایش وجداندرد داشت و با دمی مکث درحالیکه نگاهش را به سقف دوخته بود، گفت: ـ باید زودتر از اینا برمیگشتم، ولی باور کن با جبههای که پدرم گرفته بود نمیدونستم چهطور باید خواستهی دلم رو بهش بگم. مهرداد دومرتبه فاصله را کم کرد، روی شمیم را به سمت خودش برگرداند و پیشانیاش ر...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 109
چند ماه گذشت و تابستان به نیمه رسید... ـ چند روزه دل و رودهم رو آوردی تو دهنم! بزن کنار خودم بشینم شمیم... کاش بفهمم سه سال پیش کدوم سرهنگی به تو گواهینامه داده؟! شمیم راهنما زد و ایستاد: ـ تقصیر خودته، همهش داد میزنی و هولم میکنی... به من چه که ترمز ماشینت تیزه. هر دو پیاده شدند و ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 110
مهرداد پس از نشستنِ شمیم در را برایش بست و پشت فرمان جای گرفت. قبل از حرکت لیوان اسکمو را برداشت، ابتدا بویش کرد و سپس قدرِ نوک قاشق از محتوایش را به دهان برد و مزهمزه کرد، قاشق دیگری هم خورد و گفت: ـ من که زیاد از این چیزها نمیخورم اما به نظرم مثل همیشهست؛ نه تلخه و نه ترشیده. ـ میخوای ب...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 111
دکتر فاخر با دیدن مهرداد از ماشین پیاده شد و جلو آمد. شمیم هم کنجکاو بود علت حضور او را بداند اما به خواست مهرداد سلام و احوالپرسی مختصری کرد و تنهایشان گذاشت. مهرداد دست دکتر فاخر را فشرد و دلیلی هم ندید که تعجبش را از حضور ناگهانی او پنهان کند: ـ این طرفا آقای دکتر؟! هر جایی فکر میکردم ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 112
لبخندی بهغایت تمسخرآمیز روی لب مهرداد جا خوش کرد و بند کیسه را کشید و بست: ـ مادر جان، پسر شما مثل بختک افتاد رو زندگی من، مثل زلزله تکونش داد و مثل تراکتور شخمش زد. ظاهراً همونطور که از جرمش چندان اطلاعی نداشتید، از حکم صادره هم بیاطلاعید. من مبلغ دیه رو بخشیدم و فکر کنم همین کافیه تا بدونی...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 113
شمیم به محض دیدن او با دلخوری رو برگرداند و جلوی سینک مشغول کندن پوست پیاز شد. مهرداد به رسم دلجویی نزدیک شد و دستانش را از دو طرفِ پهلوی او جلو برد و روی شکمش گذاشت، و با خوشمزگی گفت: ـ کی بشه این شکم بالا بیاد؟ ـ دستت رو بکش مهرداد. من هنوز دورهم رو عقب ننداختم و هیچچیز معلوم نیست. پس خ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 114
چند ساعت پس از ناهار همراه مهرداد به آزمایشگاه رفت و طبق انتظارِ او بارداریاش تأیید شد، اما درست برخلاف خوشحالی مهرداد، خودش دل و دماغ هیچ کاری نداشت. به محض رسیدن به خانه گوشهای مچاله شد و زانوی غم بغل گرفت. هنوز دلش میخواست کودکی کند، درحالیکه خوب میدانست بار این مسئولیت آزادیهای سابق ر...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 115
بیش از چهل روز گذشت... طبق برآوردِ امین مجازات ناصر به کمتر از یک سال تقلیل یافت و با مساعدت دکتر فاخر، حکم آزادیاش صادر شد و نهایتاً امین روز مذکور را به اطلاع مهرداد رساند. مهرداد لازم میدید که چند کلامی با ناصر گفتوگو کند؛ به همین منظور پرده از پنهانکاریِ چند هفتهایاش برداشت و از سر...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 116
مهرداد پس از شام و کمی گفتوگو با پدر و مادر شمیم، سوئیچ و موبایلش را برداشت و قصد رفتن کرد. آقا محسن که علت رفتار او را حدس میزد، برخلاف بارهای گذشته این بار تلاش کرد مانع رفتنش بشود: ـ کجا این وقت شب؟ ـ مزاحم نمیشم. خیلی وقته رسول و بچهها رو ندیدم. میرم یه سر بهشون بزنم و احتمالاً شب ر...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 117
دو ساعت بعد با حس کسالت از جا برخاست، کمی کشش به عضلاتش داد و آبی هم به صورتش زد. قدمآهسته از خانه بیرون میرفت که با صدای سمیرا خانم دم در ایستاد و برگشت. شرمنده از مزاحمتی که ایجاد کرده، گفت: ـ ببخشید، بیدارتون کردم؟ ـ نه، بیدار بودم، اما کجا میری این وقت صبح؟ مهرداد که خانوادهی شمیم را...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 118
امین پولها را دسته کرد و داخل جیب کتش گذاشت. طولی نکشید که درب ندامتگاه باز شد، چند نفر از آن بیرون آمدند که ناصر هم با ساک کوچکی که در دست داشت، میان آنها بود. از تاریخ و ساعت آزادی چیزی به خانوادهاش نگفته بود و از اینسو هم انتظار دیدن مهرداد و وکیلش را نداشت. مهرداد که نزدیکتر شد، او ه...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 119
با حالتی غرق تفکر روی پاشنه چرخید و قدمی دور نشده بود که یاد نکتهای افتاد و برگشت، این بار دستش را زیر چانهی ناصر گذاشت و سر او را بالا آورد: ـ به من نگاه کن تا مهمترین حرفی رو که میخواستم بهت بگم، چشم تو چشمم باشی! ناصر لاجرم نگاهش را به مهرداد دوخت و دعا دعا میکرد این آخرین امرونهی او ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 120
قبل از آنکه شمیم پاسخ بدهد صدای آقا محسن، مهرداد را از او جدا کرد. ـ من امروز مغازه نرفتم تا چند ساعت بیشتر شمیم رو ببینم. اگر برنامهی کاریت اجازه میده، نه نگو و بشین... بد نیست کمی هم از علت لطفت به کسی که دختر منو زیر مشت و لگدش گرفته بود، توضیح بدی. این خواستهی آمرانه و صریح، تعجب مه...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
