آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و هشتم :
مهرداد هم سلام کرد و سرش را پایین انداخت. تا به حال این حد از شرمندگی را تجربه نکرده بود و یقیناً "حقارت" مناسبترین واژهای بود که میتوانست برای حس اکنونش به کار ببرد. با کمی مکث از زنی که مطمئن بود روزگاری بارها زیباتر از شمیم بوده، چشم گرفت و پا به خانه گذاشت.
هنوز به نشیمن نرسیده بود که صدای باز و بسته شدن در سبب شد تا نگاهش به راهروی منتهی به اتاقخوابها کشیده شود. دیری نپایید
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

طاهره
0آفرین خوشک اومد آقا محسن دستت طلا محکم تر میزدی دلم خنک بشه