آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و هشتم :
مهرداد هم سلام کرد و سرش را پایین انداخت. تا به حال این حد از شرمندگی را تجربه نکرده بود و یقیناً "حقارت" مناسبترین واژهای بود که میتوانست برای حس اکنونش به کار ببرد. با کمی مکث از زنی که مطمئن بود روزگاری بارها زیباتر از شمیم بوده، چشم گرفت و پا به خانه گذاشت.
هنوز به نشیمن نرسیده بود که صدای باز و بسته شدن در سبب شد تا نگاهش به راهروی منتهی به اتاقخوابها کشیده شود. دیری نپایید

لطفا صبر کنید...

طاهره
0آفرین خوشک اومد آقا محسن دستت طلا محکم تر میزدی دلم خنک بشه