پارت سی و یک :

مهرداد هم از خانه‌ی پدرش بی‌وقفه تا کرج راند و خود را به ساختمان رساند.
برخلاف هفته‌های قبل بی‌حوصله بود و به نظر می‌آمد هفته‌ی سختی پیش رو دارد؛ خصوصاً که چشم‌های گریان شمیم لحظه‌ای از خاطرش محو نمی‌شد.
آخر شب به محض رسیدن به سوییت با او تماس تصویری گرفت. علیرغم انتظارش صدای آهنگی شاد در گوشی پیچید‌ و به دنبالش چهره‌ی بشاش شمیم نمایان شد.
مهرداد متعجب از خوشی او گفت: <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خیلی عالی،این حیای مهردادو من دوست دارم 🤍

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    خدا کنه عشق بینشون همینجور تا آخر بمونه

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    عقل شمیم هنوز بچگانست بخاطر همینه این کاراش 🫣🥹😂🩷

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    دقیقاااا.👌👌 کودک درونش فعاله

    ۱ سال پیش
کپی شد!