آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت سی و ششم :
باران تازه بند آمده بود، جویها لبریز شده بودند و آب باران در سراشیبی خیابان روان بود. از صندلی عقب پالتویش را برداشت و همین که پایش را از ماشین بیرون گذاشت، داخل چاله رفت و آب جمع شده در آن، یک وجب انتهایی شلوارش را به گِل نشاند.
اعصابش بیشتر تحریک شد و با چهرهای ناآرام به سمت دکان رفت و بیمقدمه پرسید:
ـ سیگار داری حاجی؟
حاجی که مردی پا به سن گذاشته و خونگرم بود، و مه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
پری مامان دخی
0همش فکرم درگیره که ناصر قراره چیکارکنه. ممنون مریم جان عالیه
۷ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیزم🌺🙏
۷ ماه پیشمیم
0خوب دستش روشد،تو که داشتی میرفتی قهر بو کشیدنت چیه دیگه 😅😅
۱ سال پیشنسترن
1عجب!شمیم خانوم دستش رو شد😁
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😅😅😅
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0بقیه رو نمیدونم ولی من خودم چون با شوهرم اختلاف سنی داریم البته نه به شدت اونا خیلی خوب درک میکنم این رابطه مهرداد و شمیم رو.