پارت بیست و چهارم :

در پی عملی کردنِ خواسته‌اش، بر سر میز شام رو به مهرداد با لحن پرمعنایی از آمدن خانواده‌اش گفت.
جمله‌اش تمام نشده بود که متوجه تیزیِ نگاه و خشمی که در چشمان مهرداد جوشید، شد و همین زبانش را بست. حدسش درست از آب درآمده بود و از غضب او کاملاً پیدا بود که ماجرا را می‌داند.
مهرداد کمی به چشمان گریزان شمیم خیره ماند، او را خط به خط می‌شناخت، حتی می‌توانست هدفش را از پیش‌کشیدن ماجرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    مهرداد احساس می کنم آرامش قبل از طوفان بود 🤔

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    امان از طوفانهای مهرداد🤦‍♀️

    ۱ سال پیش
  • الناز

    2

    درعحبم چرا اینقدر کامنتا کمه من خط خط داستانو دوس دارم

    ۱ سال پیش
  • الناز

    2

    عاشقانه هاش خیییییلی ملموسن😍😍😍😍ای خدا😭😭😭😭😭فانتزی نیست جلف نیس قلم دلنشیییییین

    ۱ سال پیش
کپی شد!