پارت سی و نهم :

پس از شام روی کاناپه آرام گرفت و همین که شمیم با سینی چای نزدیکش شد، دست او را گرفت و طبق عادت روی پایش نشاند. نفسی از سر آرامش کشید و گفت:
ـ سر هفته که داشتم می‌رفتم، غمی توی نگاهت بود که حس کردم از این سفر برنمی‌گردم. الآن هم یه‌طوری‌ام، یه حالی‌ام؛ اما خیلی خوشحالم که پیشت هستم. 
طلبِ آشتی از شمیم هرقدر در ابتدا برایش حرکتی بچه‌گانه به نظر می‌آمد، اما به آرامشی که اکنون داشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خداکنه فقط یه کابوس باشه وناصر قصد کشتن این دخترو نداشته باشه 🤲

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    0

    به نظرم قصد کشتن نداره حضورش تو خونه مهراد باعث شک مهراد به شمیم میشه و دلش بدجوری میشکنه البته این حدس منه تا ببینیم نویسنده عزیز چه میکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • طاهره

    0

    آقا مهرداد اون موقع عاشق شمیم شدی و باوجود مخالفت پدرش پافشاری کردی به این وصلت یادت نبود 14 سال ازت کوچیکتره و شوق و ذوق داره. حالا که داری پیر میشی و حوصله نداری یادت افتاده برو خدات رو شکر کن دخترمون دلش صاف و ساده است مثل بچه ها از خطاهات زود میگذره

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن

    1

    یعنی چه اتفاقی میخواد بیوفته🙄🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!