پارت چهل :

پتوی روی شمیم را محکم کرد، نمازش را خواند و بی‌آنکه روحش آرام بگیرد پشت پنجره ایستاد. اثری از برف دیشب در باغچه و زمین نبود‌. از گرگ و میش هوا هم گذشته بود، اما ابرهایی که هم‌چنان خیال باریدن داشتند، رنگی را به مشابهِ همان لحظه روی بوم آسمان پاشیده بودند. قلبش سنگین‌تر شد و پرده را رها کرد.
دراز کشید اما خواب حرام چشمانش شده بود. کمی پهلو به پهلو چرخید و ساعت به هشت که رسید، بار دیگر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    معلومه اتفاق ها در راهه

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    3

    من واقعا باخوندن هرپارت بیشترمشتاق میشم واسه دونستن ادامه داستان

    ۲ سال پیش
کپی شد!