پارت سی :

انیس خانم بلافاصله غذای او را کشید و به دستش سپرد. شمیم هم شالی روی سرش انداخت و همگی او را تا دم در همراهی کردند.
برای مهرداد هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر از بغض خفته در چشمان شمیم نبود‌، اما از پدرش شرم می‌کرد و تنها به گفتن، "مراقب خودت باش!" بسنده کرد و رو به جمع گفت:
ـ مگه سفر قندهار می‌رم که اومدید بدرقه؟... برید خونه، سرما می‌خورید.
به سختی چشم و گوشش را از شمیم و زمزمه‌های زی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    دل منم گرفت از بغض شمیم،تو دنیای واقعی آدما اینجورین،هیچکس سیاه یا سپید مطلق نیست،همه خاکسترین،حالا یکم تیره تر یا روشن تر💚👏👏

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، همه خاکستری هستیم👌ممنونم از همراهی و کامنتهاتون💚🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    چه خداحافظیه باحالی😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😍😍😅

    ۱ سال پیش
  • ستاره لطفی

    3

    چقدر زیباست. هیچ شخصیتی بد مطلق نیست. حتی منیژه ای که خیلی حسوده، باز هم یه دل مهربون داره. ممنونم بابت رمان زیبا و خلاقیتت نویسنده توانا🌹🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!