آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت سی :
انیس خانم بلافاصله غذای او را کشید و به دستش سپرد. شمیم هم شالی روی سرش انداخت و همگی او را تا دم در همراهی کردند.
برای مهرداد هیچچیز آزاردهندهتر از بغض خفته در چشمان شمیم نبود، اما از پدرش شرم میکرد و تنها به گفتن، "مراقب خودت باش!" بسنده کرد و رو به جمع گفت:
ـ مگه سفر قندهار میرم که اومدید بدرقه؟... برید خونه، سرما میخورید.
به سختی چشم و گوشش را از شمیم و زمزمههای زی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
بله، همه خاکستری هستیم👌ممنونم از همراهی و کامنتهاتون💚🙏🌺
۱ سال پیشنسترن
2چه خداحافظیه باحالی😁
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😍😍😅
۱ سال پیشستاره لطفی
3چقدر زیباست. هیچ شخصیتی بد مطلق نیست. حتی منیژه ای که خیلی حسوده، باز هم یه دل مهربون داره. ممنونم بابت رمان زیبا و خلاقیتت نویسنده توانا🌹🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0دل منم گرفت از بغض شمیم،تو دنیای واقعی آدما اینجورین،هیچکس سیاه یا سپید مطلق نیست،همه خاکسترین،حالا یکم تیره تر یا روشن تر💚👏👏