پارت بیست و نهم :

مرز میان اخم و لبخند شمیم همیشه کوتاه بود و مَثَل "آب روی آتش" که می‌گفتند مصداق دقیقی بود برای حال این لحظه‌اش... از مهر پدر همسرش شرمنده شد و لب گزید:
ـ شما باید ببخشید‌، منم خیلی تند رفتم و اصلاً نفهمیدم چی گفتم. راستش رو بخواید این رفت و آمد مکررِ مهرداد...
مهرداد حوصله‌ی باز شدن این بحث و نصیحت‌های پرتکرار پدرش را نداشت؛ از این جهت دستش را پشت کمر شمیم گذاشت و دور از چشم پدرش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    نصیحت های آقامنصور رومنم تاثیر گذاشته دلشوره گرفتم بخاطر اون کلیدا 🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    سخته کار همسرت جوری باشه که هفته ای بتونه بیاد خونه

    ۱ سال پیش
کپی شد!