پارت صد و شصت و چهارم :

یک روز قبل...
چندساعت مانده به تسلیم شدن سرگرد بردیا محمدی!

امیرسام دست‌هایش را در پشت کمرش به یکدیگر قلاب کرد.همان‌طور که داشت مسیر سنگ‌فرش شده را با قدم‌های بلند و تندش متر می‌کرد، اخمی به صورت آورد و با تحکم گفت:
-نمیشه! چنین چیزی شدنی نیست! حماقتِ محضه!
بردیا روی چمن‌ها نشسته‌بود و به تنه درخت تکیه داده‌بود.مشت دستش را باز کرد و به حلقه خیره شد.ابداً نمی‌توانست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    1

    واقعا از دیدنت صحنه ی آخر لبخند به لبم اومد ولی من ترکیب امیر و بردیا و دوست دارم بگین که اینا باز هم همدیگه و میبینن

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نه من تحمل این پارتای غمگین رو ندارم چرا پارتای اخر اشک آدمو درمیارن😭😭

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺🥺 مرسییی از حضور فعالت در کامنت‌ها❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اره ترکیب قشنگی بودن🥺💔❤️🥰

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چون ممکنه بلایی سرش بیاد🥺💔

    ۸ ماه پیش
  • سهیل

    0

    یعنی واقعا دمتون گرم عجب رمان عالیی..عین یه سریال خفن میمونه..بااینکه پارتگذاری عااالیه ولی خداروشکر میکنم رمان به اتمام رسیده که من باهاش آشنا شدم وگرنه سکته رو میزدم ما بین پارتها.دارم بکوب میخونم😁

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداقوت😍ممنون بابت نظرتون😍❤️ از دیدنش خوشحال شدم✨️ پارت‌های پایانی آخرین گلوله خیلی نفس‌گیر و غیرقابل پیش بینیه😁

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    ای جونم😍🥲چه رمانتیک🤣

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • نگار

    2

    ای وای من چرا اینطور شد دلم تنگ لحظه های شاده همشونه نمیخوام اینطوری بشه🥲😭 بیچاره بردیا ، امیر ، بهار ودلارای عزیزم 🥺🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش برگشتی عزیزدلم❤️❤️ اکیپ شیرین و دوست داشتنی بودن🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    ممنون عزیزم ♥️♥️ واقعا دلم تنگ رمان و قلم قشنگت شده بود 🥲💛

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم❤️ جات کنارمون خالی بود😍🫂✨️

    ۲ سال پیش
  • Farimah

    0

    سلام امیدوارم تابستون خوبی پشت سر گذاشته باشید و لذت برده باشید. مثل همیشه همه چی عالی بود و بی صبرانه منتظر پارت های دیگه هستم نیلوفر جان یه خسته نباشید و خداقوت به شما که رمان های بینظیر مینویسی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام🥰 مرسی از لطفتون🌹 یک دنیا تشکر❤️❤️ امیدوارم شماهم تابستون خوبی رو سپری کرده باشید🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    1

    اون تیکه که زنگ رو زد و گفت الان دیگه حس عجیبی نداشته باش عالی بود😂👌🏻 ولی آخر پارت خیلی دلگیر شد... خداحافظ امیرک🥺💔دلم نمیاد این پارت رو ببندم انقدر که می دونم دلم واسه این دوتا تنگ می شه بعدا💔

    ۲ سال پیش
  • مهرا

    0

    🥺👍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قدرت همدردی امیرسام ۱۰ از ۱۰🤣🤣(الکی مثلاً)❤️ واقعا ترکیب دوست داشتنی بودن و منم به شخصه دلتنگشون میشم🥲💔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    واقعاتمام صحنه هایی که این دوتا باهم بودن جذاب بودن.اصلا نمی دونم بگم کدوم... ولی تا سوالت رو خوندم اولین صحنه ای که یادم اومد اون کلبه بود و قلاب گرفتن بردیا برای امیر.مرسی نیلوفر از خلق این ترکیب🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم❤️✨️ چه صحنه‌ای هم یادت اومد🤣 اونجا امیر بردیا رو به قصد کشت ول ‌کرد🤣❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    دلم می خواد تا صبح بشینم گریه کنم😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزممم💔🥲💔

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    سلام واقعا عالی خداقوت قلمتون مانا،خیلی پارتهای امیردیارادوست دارم حیف که تموم میشه،فک کنم امیرازخوگذشتگی کنه وبردیانجات پیداکنه،ولی حیفه که امیرک نباشه همه چهارنفرشون قشنگی رمان به بودنشونه 🥺🥹🥺🥹

    ۲ سال پیش
  • مهرا

    1

    منم فکر می کنم آخرش امیرسام میمیره🥺👍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام مرسیی عزیزدلم❤️🥰❤️ نوش نگاهت🥰 منم ترکیب ۴نفرشون رو خیلی دوست دارم🥺

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    همش احساس میکنم پارت بعد آخرین گلوله به سمت بردیا شلیک میشه امیر بین دلاراوبردیا اونو انتخاب میکنه🤨اونجایی که بهار امیر شب رفتن بیرون با هم چایی و...خوردن اون آخرش دلارا نجات شون داد رو دوست داشتم😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیر و بهار قرار‌های یواشکی زیاد داشتن😂❤️ اون شب اگه دلارا نبود فاتحه‌شون خونده بود😂😂

    ۲ سال پیش
  • متین

    0

    ببخشیدا ولی مزخرف ترین پارتی بود که خوندم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باتوجه به سایر کامنت‌ها فکر نمیکنم چنین چیزی باشه.علاوه بر این گفتن این حرف چندان درست نبود.

    ۲ سال پیش
  • منین

    0

    (خداحافظ رفیق)اَه همیشه از خداحافظی بدم مبومد بابا اشکم و دراوردی به یاد خاطرات قدیمی خودم اشک ریختم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️