آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و شصت و چهارم :
یک روز قبل...
چندساعت مانده به تسلیم شدن سرگرد بردیا محمدی!
امیرسام دستهایش را در پشت کمرش به یکدیگر قلاب کرد.همانطور که داشت مسیر سنگفرش شده را با قدمهای بلند و تندش متر میکرد، اخمی به صورت آورد و با تحکم گفت:
-نمیشه! چنین چیزی شدنی نیست! حماقتِ محضه!
بردیا روی چمنها نشستهبود و به تنه درخت تکیه دادهبود.مشت دستش را باز کرد و به حلقه خیره شد.ابداً نمیتوانست
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0نه من تحمل این پارتای غمگین رو ندارم چرا پارتای اخر اشک آدمو درمیارن😭😭
۸ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم🥺🥺 مرسییی از حضور فعالت در کامنتها❤️❤️
۸ ماه پیشترنم
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اره ترکیب قشنگی بودن🥺💔❤️🥰
۸ ماه پیشترنم
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
چون ممکنه بلایی سرش بیاد🥺💔
۸ ماه پیشسهیل
0یعنی واقعا دمتون گرم عجب رمان عالیی..عین یه سریال خفن میمونه..بااینکه پارتگذاری عااالیه ولی خداروشکر میکنم رمان به اتمام رسیده که من باهاش آشنا شدم وگرنه سکته رو میزدم ما بین پارتها.دارم بکوب میخونم😁
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداقوت😍ممنون بابت نظرتون😍❤️ از دیدنش خوشحال شدم✨️ پارتهای پایانی آخرین گلوله خیلی نفسگیر و غیرقابل پیش بینیه😁
۲ سال پیشRoghayyeh
0ای جونم😍🥲چه رمانتیک🤣
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشنگار
2ای وای من چرا اینطور شد دلم تنگ لحظه های شاده همشونه نمیخوام اینطوری بشه🥲😭 بیچاره بردیا ، امیر ، بهار ودلارای عزیزم 🥺🥲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش برگشتی عزیزدلم❤️❤️ اکیپ شیرین و دوست داشتنی بودن🥲❤️
۲ سال پیشنگار
0ممنون عزیزم ♥️♥️ واقعا دلم تنگ رمان و قلم قشنگت شده بود 🥲💛
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم❤️ جات کنارمون خالی بود😍🫂✨️
۲ سال پیشFarimah
0سلام امیدوارم تابستون خوبی پشت سر گذاشته باشید و لذت برده باشید. مثل همیشه همه چی عالی بود و بی صبرانه منتظر پارت های دیگه هستم نیلوفر جان یه خسته نباشید و خداقوت به شما که رمان های بینظیر مینویسی
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام🥰 مرسی از لطفتون🌹 یک دنیا تشکر❤️❤️ امیدوارم شماهم تابستون خوبی رو سپری کرده باشید🥰❤️
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1اون تیکه که زنگ رو زد و گفت الان دیگه حس عجیبی نداشته باش عالی بود😂👌🏻 ولی آخر پارت خیلی دلگیر شد... خداحافظ امیرک🥺💔دلم نمیاد این پارت رو ببندم انقدر که می دونم دلم واسه این دوتا تنگ می شه بعدا💔
۲ سال پیشمهرا
0🥺👍
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قدرت همدردی امیرسام ۱۰ از ۱۰🤣🤣(الکی مثلاً)❤️ واقعا ترکیب دوست داشتنی بودن و منم به شخصه دلتنگشون میشم🥲💔
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
0واقعاتمام صحنه هایی که این دوتا باهم بودن جذاب بودن.اصلا نمی دونم بگم کدوم... ولی تا سوالت رو خوندم اولین صحنه ای که یادم اومد اون کلبه بود و قلاب گرفتن بردیا برای امیر.مرسی نیلوفر از خلق این ترکیب🥺
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم❤️✨️ چه صحنهای هم یادت اومد🤣 اونجا امیر بردیا رو به قصد کشت ول کرد🤣❤️
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
0دلم می خواد تا صبح بشینم گریه کنم😭😭😭😭😭😭😭😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزممم💔🥲💔
۲ سال پیشستاره
0سلام واقعا عالی خداقوت قلمتون مانا،خیلی پارتهای امیردیارادوست دارم حیف که تموم میشه،فک کنم امیرازخوگذشتگی کنه وبردیانجات پیداکنه،ولی حیفه که امیرک نباشه همه چهارنفرشون قشنگی رمان به بودنشونه 🥺🥹🥺🥹
۲ سال پیشمهرا
1منم فکر می کنم آخرش امیرسام میمیره🥺👍
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام مرسیی عزیزدلم❤️🥰❤️ نوش نگاهت🥰 منم ترکیب ۴نفرشون رو خیلی دوست دارم🥺
۲ سال پیشثریا
0همش احساس میکنم پارت بعد آخرین گلوله به سمت بردیا شلیک میشه امیر بین دلاراوبردیا اونو انتخاب میکنه🤨اونجایی که بهار امیر شب رفتن بیرون با هم چایی و...خوردن اون آخرش دلارا نجات شون داد رو دوست داشتم😂
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امیر و بهار قرارهای یواشکی زیاد داشتن😂❤️ اون شب اگه دلارا نبود فاتحهشون خونده بود😂😂
۲ سال پیشمتین
0ببخشیدا ولی مزخرف ترین پارتی بود که خوندم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
باتوجه به سایر کامنتها فکر نمیکنم چنین چیزی باشه.علاوه بر این گفتن این حرف چندان درست نبود.
۲ سال پیشمنین
0(خداحافظ رفیق)اَه همیشه از خداحافظی بدم مبومد بابا اشکم و دراوردی به یاد خاطرات قدیمی خودم اشک ریختم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Biti
1واقعا از دیدنت صحنه ی آخر لبخند به لبم اومد ولی من ترکیب امیر و بردیا و دوست دارم بگین که اینا باز هم همدیگه و میبینن