پارت نود و دوم :

نوید روی صندلی زندان و مقابل پدرم نشسته و در حال خواستگاری من از پدرم بود.
ـ خیلی وقته که می‌‌خواستم از هدیه خانم خواستگاری کنم ولی موقعیتش پیش نمی‌‌اومد. خیلی دلم می‌‌خواست اینجا در موردش باهاتون حرف نزنم اما خودتون می‌‌دونید فعلاً بیرون اومدنتون ممکن نیست. هدیه‌‌ام گفته باید با شما صحبت کنم.
پدرم نگاهی به من که بالا سر نوید ایستاده بودم و کمی خجالت زده، انداخت و نفهمیدم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tamanna

    1

    در خماری پارت بعد به سر می بریم....🥹😂

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙂💞

    ۲ سال پیش
  • آ

    1

    واقعا خوشحالم کردین رایگان شد واقعا عالی بود ما آدم هر چقدر شجاعت داشته باشیم یک روزی کم میاریم خیلی خوب توصیف کردین که خدا همیشه هوای بنده هاش رو داره با آوردن عشق نوید در این رمان بیان کردین

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. چهاشنبه، پنج‌شنبه و جمعه پارت رایگان داریم. برای همینه که نباید به زندگی کسی حسادت داشت چون نمی‌دونیم شخصی که از نظرمون خوشبخته چه مسائلی رو قبلا در زندگی گذرونده💞

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    پدرام بود؟۹🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نه حرف نوید بود. اشتباه زنگ زده شده بود.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️