پارت هشتاد و دوم :

ـ دیگه اینجا نیاین. ممکنه صاحب خونه مشکوک شه.
ـ اما تماس تلفنی رو حتماً دارم... اگه جواب ندی... حتما میام اینجا... اینو مطمئن باش.
با خودم فکر کردم که انگار هیچ راه فراری ازدست نوید ندارم و باید حضور او را در زندگی‌‌ام بپذیرم.
سرم را فرود آوردم و گفتم:
ـ فقط تماس تلفنی!
خداحافظی کرد و رفت. سرم را از در نیمه باز بیرون بردم و نگاهش کردم. از خم کوچه گذشت و در مقابل چشمانم ناپدید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️