پارت هشتاد و نهم :

خدایا! کمکم کن! دو ساعت گذشت. تماس نگرفت. صدایش در گوشم زنگ زد که دیگر با من تماس نخواهد گرفت. حرفش یکی بود. شاید فکر می‌‌کرد با شایان عروسی کرده‌‌ام و قرار است به عروسیمان دعوتش کنم. دیوانه شده بودم. کجا می‌‌رفتم؟ دم در خانه‌‌اش و التماس که بهم جا بدهد؟ پناه بدهد؟ به یاد طناز افتادم. کجا می‌‌برد مرا؟ به خانه مادرش؟!
ایستگاه آخر پیاده شدم. تب داشتم و می‌‌لرزیدم. ژاکتم را به خود چسب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چرا هیچوقت هیچ وقت تقصیرسرانتخاب فرزندمون نداریم میگیم طرف مقابل مقصره برای اینکه عقل فرزندمون قبول نداریم 🙏💞⚘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    آخی 😔هیچ *** نوید نمیشه براهدیه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️