آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و نهم :
خدایا! کمکم کن! دو ساعت گذشت. تماس نگرفت. صدایش در گوشم زنگ زد که دیگر با من تماس نخواهد گرفت. حرفش یکی بود. شاید فکر میکرد با شایان عروسی کردهام و قرار است به عروسیمان دعوتش کنم. دیوانه شده بودم. کجا میرفتم؟ دم در خانهاش و التماس که بهم جا بدهد؟ پناه بدهد؟ به یاد طناز افتادم. کجا میبرد مرا؟ به خانه مادرش؟!
ایستگاه آخر پیاده شدم. تب داشتم و میلرزیدم. ژاکتم را به خود چسب

لطفا صبر کنید...

اسرا
0چرا هیچوقت هیچ وقت تقصیرسرانتخاب فرزندمون نداریم میگیم طرف مقابل مقصره برای اینکه عقل فرزندمون قبول نداریم 🙏💞⚘