آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و هشتم :
ـ آقا ناصر مسئله من از ندا جداست. من تمام سعیم رو برای خوشبختی هدیه میکنم.
اما کلام پدرم یکی بود. از جا برخاست و رفت و من و نوید را آشفته بر جای گذاشت.
***
شب بود و تاریک. روی چمنهای پارک نشسته و به دور دستها خیره بودیم. سرم روی شانه نوید بود و در ذهنم هزاران فکر و سوال بی جواب. حال نوید هم بهتر از من نبود. از وقتی از زندان آمده بودیم تا حالا یک کلام حرف بینمان گفته نشده بود. بغض کØ
لطفا صبر کنید...
