پارت نود و هشتم :

ـ آقا ناصر مسئله من از ندا جداست. من تمام سعیم رو برای خوشبختی هدیه می‌‌کنم.
اما کلام پدرم یکی بود. از جا برخاست و رفت و من و نوید را آشفته بر جای گذاشت.
***
شب بود و تاریک‌. روی چمنهای پارک نشسته و به دور دستها خیره بودیم. سرم روی شانه نوید بود و در ذهنم هزاران فکر و سوال بی جواب. حال نوید هم بهتر از من نبود. از وقتی از زندان آمده بودیم تا حالا یک کلام حرف بینمان گفته نشده بود. بغض کØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️