پارت هشتاد و سوم :

ـ بیا بریم برات یه چیز خوب درست کنم.
پونه که حسودی کرده بود به سمتم آمد و گفت:
ـ من چی؟
خم شدم و گونه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ توام با خودم می‌‌برم عزیزم. عروسک خاله!
و دست هر دویشان را گرفتم و با خودم به اتاقم بردم. هر دو مودبانه سمتی نشستند و منتظر شدند ببینند برایشان چی دارم. داخل آشپزخانه کوچکی که در پاگرد داشتم شدم و برایشان ماکارونی گرم کردم. می‌‌دانستم که خیلی ماکØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝💝

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️