پارت هشتاد و سوم :

ـ بیا بریم برات یه چیز خوب درست کنم.
پونه که حسودی کرده بود به سمتم آمد و گفت:
ـ من چی؟
خم شدم و گونه‌‌اش را بوسیدم و گفتم:
ـ توام با خودم می‌‌برم عزیزم. عروسک خاله!
و دست هر دویشان را گرفتم و با خودم به اتاقم بردم. هر دو مودبانه سمتی نشستند و منتظر شدند ببینند برایشان چی دارم. داخل آشپزخانه کوچکی که در پاگرد داشتم شدم و برایشان ماکارونی گرم کردم. می‌‌دانستم که خیلی ماک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝💝

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!