پارت هشتاد و هشتم :

لحظه‌‌ای از فکر ناهید خانم درباره نوید خنده‌‌ام گرفت. یعنی ناهید خانم فکر کرده بود نوید زن و بچه دارد؟! به زحمت جلوی خنده‌‌ام را گرفتم و گفتم:
ـ نه مجرده.
ـ من براش دختر خوب سراغ دارما.
تمام وجودم پر از حسادت شدند.
ـ فعلاً قصد ازدواج نداره.
ناهید خانم بی خبر از همه جا اصرار کرد:
ـ چرا مادر؟ اینطور که معلوم بود موقعیت خوبی داشت. چرا براش آستین بالا نمی‌‌زنی؟
حر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    0

    امیدوارم ما هم بزرگ شدیم همینجوری سرمون دعوا باشه😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰❤

    ۲ سال پیش
  • Tamanna

    0

    ممنون بابت پارت جدید ایشالا پارت بعدی طولانی تر باشه😉 کاش یکی مثل شایان در واقعیت عاشق ما میشد...😂😅

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. انشاالله از شایانم عاشق‌تر نصیبتون میشه🙂❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!