زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و پنجاه و چهارم :
***
تکهی آخر جمله، در مغزش اکو شد. هنوز چهرهی افسونگر آن دختر پیش چشمانش رژه میرفت. پازلها یکییکی سرجایش قرار میگرفتند. اشکهایش بی هیچ مانعی روی صورتش سر خورند. برای مرگ همجنسش غصه خورد، برای کسی که بیرحمانه زیر دست روزگار له شد. پلکهای خیسش از هم باز شدند و سعی کرد آن بعد از ظهر نفرینی را از یاد ببرد، کاش که بشود، کاش! حسام از این حال دخترک برآشفت. سعی کرد آرامش کند، صو
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلو
2ماه بانو کی میخواد دست از احمق بودنش و یه دندگیش برداره چرا نمیفهم که حسام متفاوت از بقیه باش رفتار میکنا چرا نمیخواد قبول کنه که قضیه اون دختره ربطی به حسام نداشته اون خودش قصد بدبخت کردن خودش رو داشته دلیل نمیشه چون عاشق حسام بوده حسام رو مسبب کارای شیوا دونست چون بهش علاقه نداشته خوب نمیخواستتش