پارت صد و پنجاه و نهم :

سربازی به سویش شتافت و یاسر به‌جایش، روی سکو ایستاد و با دشمن به تقابل پرداخت.
- شما از این‌جا برین قربان.
نگاهش سمت مرد اجنبی چرخید که سعی داشت از دیوار پشتی وارد پاسگاه شود. چون عقابی که می‌خواهد طعمه‌اش را شکار کند، جلدی روی پاهایش ایستاد. سرباز با اضطراب خیره‌اش بود، محکم پسش زد.
- بیکار نمون، از این‌جا برو.
از صدای نعره‌اش ترسید و سریع گفته‌اش را عملی کرد. چشمان امی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    وای خدا را شکر که بخیر گذشت سپاس بانو

    ۷ ماه پیش
  • میم

    2

    عالی بود عزیزم قلمت مانا ویه خدا قوت به مرزبانان عزیزمان

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    3

    خدا قوت به سربازان از جان گذشته وطنم.ممنون لیلا جان عالی بود.قلمت مانا💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
کپی شد!