پارت صد و چهل و چهارم :

حاج‌بابا عقیده داشت، مرد که زانوهایش تا بشود، ستون‌های خانه فرو می‌ریزد.
اما این خانه از پای‌بست ویران بود و اصلاً ستونی وجود نداشت که بخواهد خراب شود. کنارش ایستاد و اجازه داد سرش را روی شانه‌هایش بگذارد.
- کله‌شقی رو کنار بذار.
نفسش از سنگینی وزنش گرفت. شامپانزه‌ای برای خودش بود. در آن وضعیت از تشبیه خود خندید. به زور دو پله بالا رفتند. با این سرعت لاک‌پشتی که داشت، تا فر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    3

    حسام کمبود محبت داره ماه بانو میتونه با زبون خوش و محبت حسام و اروم کنه ولی ماه بانو زبونش مثل نیش مار میمونه خسته نباشی نویسنده جونم 😘🙏

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    0

    آخه آدم چقد لجباز و یه دنده😕

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    1

    بازهم حسام که مست وخراب امد

    ۹ ماه پیش
  • وووو. و.

    3

    کاش ماه بانو کمکش کنه

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی گلم دلم میخواست ماه بانوی ی گوشمالی حسابی به حسام می داد تا دلم خنک بشه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️