پارت صد و پنجاه :

***
هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. نور چراغ‌های آپارتمان رو‌به‌رویی، خبر از جمع و دورهمی‌های خانوادگی می‌داد. جعبه‌های غذای روی میز، دست نخورده باقی مانده‌ بودند. مردک کله‌خراب! حال آن‌قدر به خودش گرسنگی می‌دهد، یا آشغال‌های بیرون را می‌خورد که مریض شود. با صدای زنگ تلفن، رشته افکارش پاره شد. از پنجره فاصله گرفت و به سالن رفت. بدون آن‌که نگاه به شماره بیندازد جواب داد. صدای ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراz

    0

    ما بازم پارت می خوابم لیلا جونم ما رو چشم به راه نذار،🙏💯👌❤️💋

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخ همش لحظه حساس میپره ، کاش میشد هر روز پارت بزاری ، من که خیلی مشتاقم بخونم مرسی گل 🥰

    ۷ ماه پیش
  • لیلا

    1

    کاش ماه بانو سریع تر به خودش بیا منم حس میکنم به حسام بی احساس نیست چون نسیت به بی توجهیاش حساس شده

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    2

    عالی بود لیلا جان خدا قوت گلم قلمت ماندگار💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    2

    عالی بود قلمت مانا عزیزم 💕💕

    ۷ ماه پیش
کپی شد!