پارت صد و پنجاه و پنجم :

طلعت‌خانم با دیدن قیافه‌ی مضطرب عروسش سر به آسمان گرفت و آهی کشید.
- خدا عاقبتشون رو به‌خیر کنه.
مستأصل کنارش ایستاد.
- یه وقت دعواشون بالا نگیره.
خانم‌جون که مثل تار عنکبوت پشت درب اتاق چنبره زده‌ بود، غرولند‌کنان به طرفشان برگشت و انگشت جلوی بینی‌‌اش گرفت.
- هیس! یه‌دقیقه زبون به دهن بگیرین، ببینم چی میگن.
ابروهای پهن تیره‌‌ی فاطمه بالا پرید، در این بلبشو نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    ممنون لیلا جان عالی بود خسته نباشی قلمت مانا عزیزم💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    1

    فقط خدا کمکت کنه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!