پارت صد و چهل و هفتم :

***
به سر درب حجره‌ی قدیمی‌شان چشم دوخت. خیلی کم گذرش به این اطراف می‌خورد و بیشتر وقتش را در غرفه‌ی خود می‌گذراند. چند تن از دوستان قدیمی پدرش را دید که جواب سلامشان را با اکراه دادند. اعتنایی به نگاه‌های عجیبشان نکرد و افکار ذهنش را سامان داد. از پشت شیشه‌های درب، چشمش به پدرش افتاد که پارچه‌‌‌ها را یکی‌یکی تا می‌‌کرد و درون قفسه‌ها می‌چید. مش‌صفر، در حال جارو کشیدن پله‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘❤️

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    0

    به به گل بوده و به سبزه آراسته شده

    ۷ ماه پیش
  • هدی

    1

    حسام چه غلطی کرده؟قمار؟🥺

    ۷ ماه پیش
کپی شد!