زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و چهل و هفتم :
***
به سر درب حجرهی قدیمیشان چشم دوخت. خیلی کم گذرش به این اطراف میخورد و بیشتر وقتش را در غرفهی خود میگذراند. چند تن از دوستان قدیمی پدرش را دید که جواب سلامشان را با اکراه دادند. اعتنایی به نگاههای عجیبشان نکرد و افکار ذهنش را سامان داد. از پشت شیشههای درب، چشمش به پدرش افتاد که پارچهها را یکییکی تا میکرد و درون قفسهها میچید. مشصفر، در حال جارو کشیدن پلهها
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان لیلا جان دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم💞💞💞💞💞