پارت صد و پنجاه و هفتم :

برزخی نگاهش کرد، کافی بود حرف بزند و آن‌وقت سقف را روی سرش خراب می‌کرد. راهش را به سمت راهروی باریک و کوتاهی که چسبیده به آشپزخانه قرار داشت کج کرد، حسام هم هر جا که می‌رفت، مثل جوجه‌اردک دنبالش می‌آمد.
- زنگ می‌زنم خدماتی دوتا کارگر بیارن، خونه مثل روز اولش میشه.
با ورود به اتاق‌خواب، بوی دود راه نفسش را بست، جلوی بینی‌اش را گرفت و اول از همه درب تراس را باز کرد. شمعدانی‌ و مر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    2

    ماه بانو فقط باید سوخت و ساخت

    ۷ ماه پیش
کپی شد!