پارت صد و چهل و نهم :

***
تا اواسط شب یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. حضور مهسا در ایران و حرف‌هایش گیجش کرده‌ بود. دخترک هم بعد از شام، بدون این‌که کلمه‌ای با هم صحبت کنند، به اتاق رفت‌. بعد از آن روز را*ب*طه‌شان مثل موش و گربه شده‌ بود. می‌دید که این روزها لاغرتر شده‌‌ بود؛ زیاد حرف نمی‌زد و گوشه‌گیری می‌کرد. تلفنش زنگ خورد. با دیدن شماره‌‌ی بکتاش اخم‌هایش درهم فرو رفت. یک نفس قهوه‌اش را سر کشید. جواب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    1

    یعنی اون قاب عکس برای کیه؟

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    حسام اقا وا داد عاشق شده خودش خبر نداره😅🙏🙏

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    1

    کاش میدش روزدتر برسیم به وسطای رمان پارت هدیه ای طولانی شدن پارتا لطفا

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخ کی میشه این دوتا باهم دعوا نکنن ، دوست دارم حسام عاشق بانو بشه ، عالی بودی دمت گرم عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    1

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕💕

    ۷ ماه پیش
  • سوگند

    2

    ممنون مثل همیشه عالی بود 😍

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون لیلا جان خدا قوت عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
کپی شد!