زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و چهل و نهم :
***
تا اواسط شب یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. حضور مهسا در ایران و حرفهایش گیجش کرده بود. دخترک هم بعد از شام، بدون اینکه کلمهای با هم صحبت کنند، به اتاق رفت. بعد از آن روز را*ب*طهشان مثل موش و گربه شده بود. میدید که این روزها لاغرتر شده بود؛ زیاد حرف نمیزد و گوشهگیری میکرد. تلفنش زنگ خورد. با دیدن شمارهی بکتاش اخمهایش درهم فرو رفت. یک نفس قهوهاش را سر کشید. جواب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا z
2حسام اقا وا داد عاشق شده خودش خبر نداره😅🙏🙏
۷ ماه پیشلیلی
1کاش میدش روزدتر برسیم به وسطای رمان پارت هدیه ای طولانی شدن پارتا لطفا
۷ ماه پیشزهرا
1اخ کی میشه این دوتا باهم دعوا نکنن ، دوست دارم حسام عاشق بانو بشه ، عالی بودی دمت گرم عزیزم
۷ ماه پیشسعادت
1خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕💕
۷ ماه پیشسوگند
2ممنون مثل همیشه عالی بود 😍
۷ ماه پیشفخری
2ممنون لیلا جان خدا قوت عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هدی
1یعنی اون قاب عکس برای کیه؟