پارت صد و چهل و ششم :

***
نبض متلاطمش مدام خود را به چهاردیواری قلب رنجورش می‌کوبید. میان شمشادها قدم برداشت. روی سطح خیس و لغزنده‌ی زیر پایش با احتیاط راه می‌رفت. دو سوی یقه‌ سوئیشرت قرمزش را به‌هم نزدیک کرد تا سرما نتواند راه نفوذی پیدا کند. زیر سایه‌بان درخت هلو ایستاد و به خطوط چمنی میان کاشی‌های سفید خیره شد. آفتاب صبح‌گاهی از میان برگ‌های شبنم خورده می‌تابید. دگر مثل روزهای قبل بوی خاک نم گرفته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    لیلا جان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت ماندگار 💞💞💞💞

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    وای خدا باز شروع شد

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️