پارت صد و چهل و یک :

نزدیک‌تر که شد، قدم‌هایش سست گشتند. ل*ب بالایش از سکوت لرزید. راه برگشتی نداشت. پلکی زد و توانش را در پاهایش جمع کرد. لبخندهای نایاب و شوخی‌هایی که با فاطمه می‌کرد قلبش را به خروش می‌انداخت. کف دستان عرق زده‌اش را بین دامن لباسش مخفی کرد و سعی کرد بر خود مسلط شود. فاطمه با دیدنش، خنده‌اش قطع شد و لبخند مضطربی زد. مهران و امیرعلی هم رد نگاهش را گرفتند که به او رسیدند. بی‌توجه به نگاه سنگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    بانوی خوش قلم روزت مبارک 💗❤️💗🌹💗🌹💗

    ۹ ماه پیش
  • Mrzh

    1

    ماه بانو چه کردی با زندگیت😔روزهای خوبشون کی میریه

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    چی بگم دیگه از دست ماه بانو و حسام خسته شدم اینم شد زندگی که ماه بانو می خواستی تحویل بگیر

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️