زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و چهل و یک :
نزدیکتر که شد، قدمهایش سست گشتند. ل*ب بالایش از سکوت لرزید. راه برگشتی نداشت. پلکی زد و توانش را در پاهایش جمع کرد. لبخندهای نایاب و شوخیهایی که با فاطمه میکرد قلبش را به خروش میانداخت. کف دستان عرق زدهاش را بین دامن لباسش مخفی کرد و سعی کرد بر خود مسلط شود. فاطمه با دیدنش، خندهاش قطع شد و لبخند مضطربی زد. مهران و امیرعلی هم رد نگاهش را گرفتند که به او رسیدند. بیتوجه به نگاه سنگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0بانوی خوش قلم روزت مبارک 💗❤️💗🌹💗🌹💗