لیست کلیه پارتهای رمان آنجا که باد نام ها را می برد : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 41
*** هوای صبحگاهی تهران بوی غریبی داشت؛ نه بوی خاک نمخوردۀ باغچه، نه عطر خنک دود اسپند گلاب. بوی تعلیق بود؛ تعلیقی که از چمدانهای بستهشده و نقشۀ پر از علامتهای قرمز برمیخاست. مهوان دم در ایستاده بود. حالا دیگر آن زن مغموم و محتاط روزهای قبل نبود؛ زرهای از صمیمیت پوشیده بود؛ زرهی که شاید برای...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 42
ماشین با تکان آرامی از روی دستانداز ورودی شهر رد شد. نور چراغهای زرد حاشیۀ خیابان خطوط شبرنگ شیشۀ جلو را روشنتر کرده بود. مهوان پلکهایش را نیمههوشیار باز کرد. صدای نرمِ ترمز حافظ را شنید و برای لحظهای حس گمگشتگی کرد؛ نه فهمید چند ساعت گذشته، نه اینکه چرا در این سکوت زمستانۀ جاده دیگر صدای ...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 43
نفس در سینۀ مهوان حبس شد و حافظ خیره به خاکی ماند که حالا پرده از خیلی رازها برمیداشت. رازهایی که سالها رویشان سرپوش گذاشته بودند. هیچکدام انگار نفس نمیکشیدند. مهوان دستکشهایش را درنیاورد. عادت داشت بعد از هر آزمایش فوراً از محل فاصله بگیرد؛ اما این بار انگار اگر لایۀ نازک لاتکس را از پوستش ...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 44
ماشین در جادهٔ باریک و نمناک پیش میرفت. مهِ صبح هنوز کامل کنار نرفته بود و درختها مثل تودههایی ایستاده بودند که فقط تماشا میکردند؛ بیقضاوت و بیهمدلی. مهوان سرش را به شیشه تکیه داده بود؛ اما نگاهش بیرون نبود؛ جایی عقبتر مانده بود، جایی میان بوی خاک و لحظهای که تصمیم گرفته شد نمونه برداشته...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 45
*** جاده بعد از پیچ آخر ناگهان آرام شد. بلکه انگار خودش تصمیم گرفته بود سرعت را از آدمها بگیرد. مه از لابهلای درختان بالا میآمد و نور چراغهای ماشین را میبلعید و بعد آرام پس میداد؛ کشدار، خسته، شبیه نفسهای کسی که سالها دویده و حالا ایستاده بود. مهوان شیشه را کمی پایین کشید. هوای سرد به صو...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 46
*** صبح بیصدا شروع شد. نه با آفتاب تند، نه با زنگ یا اعلان. فقط نوری کمجان که از لای پردۀ ضخیم اتاق خزید و روی دیوار سنگی شکست. مهوان بیدار بود. مدتی بود بیدار بود. به سقف خیره مانده بود و صدای نفس خودش را میشمرد؛ انگار اگر ریتمش را نگه میداشت، افکار هم آرام میماند. از تخت بلند شد. پاهایش با...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 47
از زیر چشم حافظ را نگاه کرد که بهوضوح رنگ از رخش پرید. تلاشش را برای تظاهر میدید و بیشتر به شک مادر مطمئن میشد. حافظ جملۀ مهوان را ترجمه کرد؛ اما نه بیوقفه. میانۀ جمله مکثی کوتاه افتاد. آنقدر کوتاه که اگر کسی نمیشناختش، متوجهش نمیشد؛ ولی مهوان دید. دید که چطور کلمۀ «خشک شدن» روی زبانش سنگی...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 48
هوای اتاق غلیظ شده بود. مهوان احساس میکرد اگر نفس بکشد، بوی خاکِ خیس و دودِ قدیمی از گلوش پایین میرود. حافظ قلم نداشت؛ اما نگاهش مثل کسی بود که دارد هر واژه را در مرز ضبطکردن نگه میدارد. دایکه نسرین لبهایش را جمع کرده بود؛ به نحوی که میشد دید بین هر حرفش و سکوت بعدی چه چیزی دفن شده است. - د...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 49
سکوت بعد از حرفهای دایکه نسرین، مثل مهِ سردی که از دره بالا بیاید، آرام اما سمج اتاق را پر کرد. مهوان سرش را پایین انداخت. نوک انگشتش روی لبۀ گوشی سر خورد. دیگر سؤالش از جنس کنجکاوی نبود؛ از جنس کنار هم گذاشتن تکههایی بود که از قبل، جایی در درونش را زخم زده بود. - آزمایش اون آدما که فقط روی آب ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 50
در را که بستند، صدایش توی فضای خالی خانه نپیچید؛ مرد. مهوان گامهایش خشک شده بود. خسته و خمود خیره به در چوبی و کلون درش بود. نه بهخاطر خستگی، نه از هجوم افکاری که ذهنش را قلقلک میداد؛ برای اینکه مطمئن شود زمین هنوز زیر پایش مانده. هوای داخل خانه بوی خاک کهنه میداد. بوی دیوارهایی که بیشتر ا...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 51
*** صبح سرسختی بود. مهوان نتوانسته بود بخوابد؛ اما حافظ که انگار سالها بود خوابیدن را فراموش کرده بود، از قبل بیدار بود. هیچکدام دربارۀ دایکه نسرین حرفی نزدند. کلمات اضافی در آن شب سرد حکم طناب دار را داشت. دانستهها بینشان مثل یک دیوار شیشهای ضخیم ایستاده بود. مهوان لنزهایش را عوض کرد. اینبا...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 52
مهوان تکان نخورد. نه از سر شوک؛ از اینکه انتظار این نسبت را نداشت. باد از لای درختها گذشت و صدای خشخش علفهای خشک را بالا آورد. حافظ هنوز زانو زده بود؛ اما قامتش انگار کوتاهتر شده بود؛ مثل کسی که ناگهان فهمیده زمین زیر پایش شیب دارد. کلمهها هنوز در هوا معلق بودند. مهوان آهسته نفس کشید. آنقد...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 53
چشمانم از چالۀ تاریکی بیرون کشیده شد و مستقیم به چشمان چاوان چشم دوختم؛ همان چشمهایی که همیشه پر از شور زندگی بود، حالا پر از دود و خاک بود. نفس راحتی که شب کشید، نفس من را برید. - حرف حسابش چیه؟ ایننوبه آنقدر بغض در صدایش بود که میشد آن را از ورای تاریکی حس کرد. نفسی عمیق کشیدم. سعی کردم لر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 54
*** اضطراب آن شبها کمکم از قالب رؤیا بیرون آمد و شکل حدس گرفت. نخست خیال میکردم بازی نگاههاست؛ آن ناز کردنهای چاوان و آن صبوری خشک هژیر. اما هرچه بیشتر میگذشت، چیزی در میان آن دو میجنبید که شبیه عشق ساده نبود. انگار میان هر جملهای که نمیشنیدم، رازی ایستاده بود. شبی بود که چراغهای خانه د...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 55
نامش را که کشیدم، نگاهش مثل تیغهای سرد روی صورتم نشست. سکوت کوتاهی میان ما افتاد؛ سکوتی که فقط خشخش برگهای افرا آن را میشکست. بعد گوشۀ لبش بالا رفت؛ اما آن لبخند، نه از شادی که از تحقیر بود. - ژنرال زیاد داریم ژینا خانم. قدم دیگری به سویم برداشت. بوی تند عطر تلخش در هوای مهآلود پیچید. - خیال...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 56
آن شب تا سپیده پلک بر هم نگذاشتم. چراغ اتاقم را خاموش کرده بودم؛ اما تاریکی آرامم نمیکرد. مه از لای پنجره نیمهباز میآمد و بوی خاک نمخورده را با خود میآورد. در آینه قدی کنار تخت، سایهام کشیده و غریب افتاده بود. گلویم هنوز میسوخت. هر بار انگشتانم را روی آن میگذاشتم، یاد حلقۀ سرد دستش میاف...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 57
*** آن شب، خانه زودتر از همیشه در سکوت فرورفت؛ اما سکوتش آرام نبود. مثل برکهای بود که زیر سطح صافش چیزی تاریک میجنبید. از پشت در نیمهباز اتاقم دیدم که پدرم در راهروی اندرونی قدم میزد. رد نور چراغ نفتیاش روی دیوارهای گچبریشده میلغزید و سایۀ بلندش مثل شبحی کشیده میشد. لباس نظامیاش هنوز بر...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 58
نفس عمیقی کشیدم؛ اما هوا در ریههایم قفل شد. سایههای رقصان چراغ نفتی آقاجانم که مثل جانوری درنده روی دیوارهای زیرزمین میخزید، باعث میشد هر آن احساس کنم در آستانۀ فروپاشی هستم. بوی خاک مرطوب و کهنگی با بوی فلز سرد و کمی ترش جعبه در هم آمیخته بود و مشامم را پر میکرد. از ترس میلرزیدم. آقاجانم ب...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 59
*** بادِ شب از لای دیوارهای کاهگلی میخزید و بوی چوبِ نمخورده و دودِ اسپند را با عطرِ شیرینیِ ارزانِ قند داغ قاتی میکرد. وقتی وارد اتاق شدم، گویی حرارتِ جمعیت روی صورتم نشست و همزمان، سردیِ زیر پوستِ انگشتهایم را بیشتر کرد. آتشِ چراغها مثل پلکهای خسته میلرزید. سفره پهن بود و هر گوشهاش با ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 60
تهران، اسفند 1403 آزمایشگاه بوی الکل و شیشه و برقِ فلزی میداد؛ همان بوی آشنایی که همیشه انگار چیزی را در ذهن مهوان صاف میکرد و چیزی دیگر را به هم میریخت. مهتابیهای سرد سقف، نورش را روی استیل میزها میریخت و هر لکه کوچکِ قطرۀ تقطیرشده را مثل جرمِ کشفنشده آشکار میکرد؛ اما امشب، نورها انگار کم...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
