پارت پنجاه و نهم :

***
بادِ شب از لای دیوارهای کاهگلی می‌خزید و بوی چوبِ نم‌خورده و دودِ اسپند را با عطرِ شیرینیِ ارزانِ قند داغ قاتی می‌کرد. وقتی وارد اتاق شدم، گویی حرارتِ جمعیت روی صورتم نشست و هم‌زمان، سردیِ زیر پوستِ انگشت‌هایم را بیشتر کرد.
آتشِ چراغ‌ها مثل پلک‌های خسته می‌لرزید. سفره پهن بود و هر گوشه‌اش با یک چیز می‌خواست خودش را عادی نشان بدهد. نقلِ رنگی، کاسه‌های کم‌رنگِ دوغ، پارچه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    برای من توی داستان تااینجا چندچیز غیرقابل هضم بوده...یکی حافظ که گفت با لمس دست مهوان فکرم پیشش مونده و بنظرم یکم مسخره میاد توی این سن و سال بخاطر این اتفاق عاشق بشه...از نظر من هوش ، تیزبینی ، حاضرجوابی ، غرور ، ظاهر و حتی تیپ مهوان در اون حسی رو ایجاد میکردن که نمیخواست قبول کنه و درآخر پذیرفت.

    ۴ ماه پیش
  • Nil

    0

    دیگری نحوه شناختن برق چشمانِ حافظ توسط گلاب بود که بنظرم غیرواقعی اومد... چون خودش هژیر رو ندیده بود و از دفتر خاطرات مادرش توصیفاتش رو خونده بود... پس اینکه با یک نگاه گفت من شما رو جایی ندیدم عجیبه!

    ۴ ماه پیش
  • Nil

    0

    هژیری که حدس میزنم به چاوان بخاطر پدرش نزدیک شد. همون دلیلی که به قتل مادر چاوان و بخشیدن جون پدرش مربوطه!

    ۴ ماه پیش
  • Nil

    0

    ژینای حسود نگفت نگفت ، بعد از اینکه چاوان دلش رو باخت و توی مراسم ازدواجش گفت☹️ کاش اونجا هم نمیگفت چون کار از کار گذشته بود و فقط رویای دروغین چاوان رو زودتر شکست... این دختر ذات درستی نداشت چون اسم دوست رو یدک میکشید و از هزارتا دشمن بدتر عمل کرد...

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    0

    چرا بعضی ها دیگران را بازیچه میکنند با چه قانونی..یعنی رسیدن به اهداف مهمتر از وجدان است

    ۵ ماه پیش
کپی شد!