پارت شصت :

تهران، اسفند 1403
آزمایشگاه بوی الکل و شیشه و برقِ فلزی می‌داد؛ همان بوی آشنایی که همیشه انگار چیزی را در ذهن مهوان صاف می‌کرد و چیزی دیگر را به هم می‌ریخت. مهتابی‌های سرد سقف، نورش را روی استیل میزها می‌ریخت و هر لکه کوچکِ قطرۀ تقطیرشده را مثل جرمِ کشف‌نشده آشکار می‌کرد؛ اما امشب، نورها انگار کمی کج بودند؛ کمی بی‌قرار؛ کمی شبیه ذهن او.
مهوان پشت هود ایستاده بود. روپوش سفیدش نی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    کماکان تاریخ دوباره تکرار میشود ولی ایندفعه بالاخره راز برملا میشه

    ۷ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    چه هیجان انگیز یه راز جدید تو راهه که توقعشو نداشتن

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️