پارت شصت :
تهران، اسفند 1403
آزمایشگاه بوی الکل و شیشه و برقِ فلزی میداد؛ همان بوی آشنایی که همیشه انگار چیزی را در ذهن مهوان صاف میکرد و چیزی دیگر را به هم میریخت. مهتابیهای سرد سقف، نورش را روی استیل میزها میریخت و هر لکه کوچکِ قطرۀ تقطیرشده را مثل جرمِ کشفنشده آشکار میکرد؛ اما امشب، نورها انگار کمی کج بودند؛ کمی بیقرار؛ کمی شبیه ذهن او.
مهوان پشت هود ایستاده بود. روپوش سفیدش نی
لطفا صبر کنید...

فاطی
1کماکان تاریخ دوباره تکرار میشود ولی ایندفعه بالاخره راز برملا میشه