پارت پنجاه و دوم :

مهوان تکان نخورد. نه از سر شوک؛ از اینکه انتظار این نسبت را نداشت.
باد از لای درخت‌ها گذشت و صدای خش‌خش علف‌های خشک را بالا آورد. حافظ هنوز زانو زده بود؛ اما قامتش انگار کوتاه‌تر شده بود؛ مثل کسی که ناگهان فهمیده زمین زیر پایش شیب دارد.
کلمه‌ها هنوز در هوا معلق بودند. مهوان آهسته نفس کشید. آن‌قدر آهسته که حافظ شک کرد اصلاً نفس می‌کشد یا نه. بعد سرش را کمی پایین انداخت؛ نه برای پن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون عالی بود خدا قوت عزیزم🩷🩷🩷🩷🩷

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    1

    نسبت ها و اتفاقات که نمیتوان از آن گذشت..وحشت سراپایم را فرا گرفته و من نمیتوانم حتی نفس بکشم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️