پارت پنجاه و دوم :

مهوان تکان نخورد. نه از سر شوک؛ از اینکه انتظار این نسبت را نداشت.
باد از لای درخت‌ها گذشت و صدای خش‌خش علف‌های خشک را بالا آورد. حافظ هنوز زانو زده بود؛ اما قامتش انگار کوتاه‌تر شده بود؛ مثل کسی که ناگهان فهمیده زمین زیر پایش شیب دارد.
کلمه‌ها هنوز در هوا معلق بودند. مهوان آهسته نفس کشید. آن‌قدر آهسته که حافظ شک کرد اصلاً نفس می‌کشد یا نه. بعد سرش را کمی پایین انداخت؛ نه برای پن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون عالی بود خدا قوت عزیزم🩷🩷🩷🩷🩷

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    نسبت ها و اتفاقات که نمیتوان از آن گذشت..وحشت سراپایم را فرا گرفته و من نمیتوانم حتی نفس بکشم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!