پارت پنجاه :

در را که بستند، صدایش توی فضای خالی خانه نپیچید؛‌ مرد.
مهوان گام‌هایش خشک شده بود. خسته و خمود خیره به در چوبی و کلون درش بود. نه به‌خاطر خستگی، نه از هجوم افکاری که ذهنش را قلقلک می‌داد؛ برای این‌که مطمئن شود زمین هنوز زیر پایش مانده.
هوای داخل خانه بوی خاک کهنه می‌داد. بوی دیوارهایی که بیشتر از آدم‌ها دیده و کمتر از آن‌ها حرف زده بودند.
حافظ مکث کرد. انگار دنبال جمله‌ای می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    تا اینجا آمدم بقیه راه را با تو میروم و به آخر میرسانم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!