پارت پنجاه :

در را که بستند، صدایش توی فضای خالی خانه نپیچید؛‌ مرد.
مهوان گام‌هایش خشک شده بود. خسته و خمود خیره به در چوبی و کلون درش بود. نه به‌خاطر خستگی، نه از هجوم افکاری که ذهنش را قلقلک می‌داد؛ برای این‌که مطمئن شود زمین هنوز زیر پایش مانده.
هوای داخل خانه بوی خاک کهنه می‌داد. بوی دیوارهایی که بیشتر از آدم‌ها دیده و کمتر از آن‌ها حرف زده بودند.
حافظ مکث کرد. انگار دنبال جمله‌ای می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    تا اینجا آمدم بقیه راه را با تو میروم و به آخر میرسانم

    ۱ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.