آنجا که باد نام ها را می برد به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه :
در را که بستند، صدایش توی فضای خالی خانه نپیچید؛ مرد.
مهوان گامهایش خشک شده بود. خسته و خمود خیره به در چوبی و کلون درش بود. نه بهخاطر خستگی، نه از هجوم افکاری که ذهنش را قلقلک میداد؛ برای اینکه مطمئن شود زمین هنوز زیر پایش مانده.
هوای داخل خانه بوی خاک کهنه میداد. بوی دیوارهایی که بیشتر از آدمها دیده و کمتر از آنها حرف زده بودند.
حافظ مکث کرد. انگار دنبال جملهای می
لطفا صبر کنید...
فاطی
0تا اینجا آمدم بقیه راه را با تو میروم و به آخر میرسانم