پارت پنجاه :

در را که بستند، صدایش توی فضای خالی خانه نپیچید؛‌ مرد.
مهوان گام‌هایش خشک شده بود. خسته و خمود خیره به در چوبی و کلون درش بود. نه به‌خاطر خستگی، نه از هجوم افکاری که ذهنش را قلقلک می‌داد؛ برای این‌که مطمئن شود زمین هنوز زیر پایش مانده.
هوای داخل خانه بوی خاک کهنه می‌داد. بوی دیوارهایی که بیشتر از آدم‌ها دیده و کمتر از آن‌ها حرف زده بودند.
حافظ مکث کرد. انگار دنبال جمله‌ای می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    تا اینجا آمدم بقیه راه را با تو میروم و به آخر میرسانم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️