پارت چهل و یک :

***
هوای صبحگاهی تهران بوی غریبی داشت؛ نه بوی خاک نم‌خوردۀ باغچه، نه عطر خنک دود اسپند گلاب. بوی تعلیق بود؛ تعلیقی که از چمدان‌های بسته‌شده و نقشۀ پر از علامت‌های قرمز برمی‌خاست.
مهوان دم در ایستاده بود. حالا دیگر آن زن مغموم و محتاط روزهای قبل نبود؛ زره‌ای از صمیمیت پوشیده بود؛ زرهی که شاید برای محافظت از خود در برابر نهایی‌شدن حقیقتی بود که روزها از آن فرار می‌کرد.
گلاب س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    0

    به به عالی😍😍

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    سفر آغاز شد.سفری که ته آن معلوم نیست شاید بتوان اونجوری که میخواهیم تمام کنیم.

    ۷ ماه پیش
  • ماریا،

    0

    چقدر گلاب بامزه ست😭😭😂😂

    ۷ ماه پیش
کپی شد!