پارت چهل و هفتم :

از زیر چشم حافظ را نگاه کرد که به‌وضوح رنگ از رخش پرید. تلاشش را برای تظاهر می‌دید و بیشتر به شک مادر مطمئن می‌شد.
حافظ جملۀ مهوان را ترجمه کرد؛ اما نه بی‌وقفه. میانۀ جمله مکثی کوتاه افتاد. آن‌قدر کوتاه که اگر کسی نمی‌شناختش، متوجهش نمی‌شد؛ ولی مهوان دید. دید که چطور کلمۀ «خشک شدن» روی زبانش سنگین شد و چطور قبل از گفتن «چه کسی مسیر آب را بست» نگاهش ناخودآگاه به زن پیر لغزید.
زن پÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خدا قوت حنانه جون مثل همیشه عالی دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    ۷ ماه پیش
  • محیا

    0

    چه کسایی دلش امد اب مردم رو آلوده کنن خیلی بیرحم بودن بیچاره مردم روستا عالی بود مثل همیشه ممنون

    ۸ ماه پیش
  • فاطی

    1

    جمله وقتی سنگین است هضمش هم سخت است..نمیتوان درک کرد آدمهای روستا چطور زندگی کردن..

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️