پارت چهل و هفتم :

از زیر چشم حافظ را نگاه کرد که به‌وضوح رنگ از رخش پرید. تلاشش را برای تظاهر می‌دید و بیشتر به شک مادر مطمئن می‌شد.
حافظ جملۀ مهوان را ترجمه کرد؛ اما نه بی‌وقفه. میانۀ جمله مکثی کوتاه افتاد. آن‌قدر کوتاه که اگر کسی نمی‌شناختش، متوجهش نمی‌شد؛ ولی مهوان دید. دید که چطور کلمۀ «خشک شدن» روی زبانش سنگین شد و چطور قبل از گفتن «چه کسی مسیر آب را بست» نگاهش ناخودآگاه به زن پیر لغزید.
زن پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خدا قوت حنانه جون مثل همیشه عالی دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    چه کسایی دلش امد اب مردم رو آلوده کنن خیلی بیرحم بودن بیچاره مردم روستا عالی بود مثل همیشه ممنون

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    جمله وقتی سنگین است هضمش هم سخت است..نمیتوان درک کرد آدمهای روستا چطور زندگی کردن..

    ۶ ماه پیش
کپی شد!