پارت پنجاه و یک :

***
صبح سرسختی بود. مهوان نتوانسته بود بخوابد؛ اما حافظ که انگار سال‌ها بود خوابیدن را فراموش کرده بود، از قبل بیدار بود.
هیچ‌کدام دربارۀ دایکه نسرین حرفی نزدند. کلمات اضافی در آن شب سرد حکم طناب دار را داشت.
دانسته‌ها بینشان مثل یک دیوار شیشه‌ای ضخیم ایستاده بود.
مهوان لنزهایش را عوض کرد. این‌بار رنگ تیره‌تری انتخاب و چشم‌هایش را بیشتر پنهان کرد؛ انگار می‌خواست در همان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    عموی حافظ..من احساس کردم نسبت نزدیکتر باید داشته باشه..آب هم زخمی شده زخمی عمیق که سالهای سال خوب نشده تازه سر باز کرده

    ۶ ماه پیش
کپی شد!