لیست کلیه پارتهای رمان آنجا که باد نام ها را می برد : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 21
*** ساعت از ده شب گذشته بود. نور آبی مانیتور صورت حافظ را تکهتکه روشن میکرد. پروندهها روی میز مثل اسناد یخزدهای مانده بود که نه میشد بستش، نه سوزاندش. صدای تهویه تنها ریتم زندۀ اتاق بود. تلفن هنوز روی میز افتاده بود؛ خطی خاموش و بیجان. حافظ دستش را گذاشت روی پل بینی و نفس بلندی کشید. رگه...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 22
*** نور زرد ترمینال مثل نئونهای کدر بیمارستان روی پوست خستۀ حافظ ریخته بود. صدای کشدارِ بلندگوها که هی «توجه فرمایید» پشت «توجه فرمایید» میآمد و بخار چای نیمخوردهاش بین موج آدمها گم میشد. هر چند دقیقه سر میچرخاند. میان جمعیت را میکاوید. ده دقیقه... بیست... چهل دقیقه. عقربهها انگار از ل...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 23
تهران زیر ریزش آرام باران خاموش ماند و خیابان مولوی در مه گم شد. حافظ در دل مه ناپدید شد. مهوان پشت در یخزده ایستاد و میان این دو سکوت کشدار، پروژهای که قرار بود انسان را از دید دنیا پنهان کند، داشت آرام از میانشان میگذشت. باران نصفهنیمۀ سحر هنوز از ناودانها چکه میکرد. هوا بوی خاک خیس و ن...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 24
مهوان روی تخت نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده و روبهروی آلبومی که نیمهباز روی زانوهایش افتاده بود. نور سیاه شب از لای پرده نیمهکشیده تکهتکه روی عکسها میلغزید. صدای نفس خودش را میشنید و سکوت اتاق مثل پارچهای سنگین روی شانهاش افتاده بود. لبۀ آلبوم را گرفت و آهسته برگه را ورق زد. انگشتش ر...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 25
*کردستان، ادیبهشت 1316* امروز بامداد که برخاستم، آفتاب هنوز پشت قلههای سفید آوالان پنهان بود. نسیمی خنک از دره بالا میآمد و پرچین حیاط را میلرزاند. مرغهای مادرم لابهلای سنگها دنبال دانههای گندم میگشتند و صدایشان با بوی دود اجاق در حیاط پیچیده بود. دیشب تا دیرهنگام صدای دف و نی از عمارت ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 26
شب که فرارسید، بوی آن ماده هنوز در خانه مانده بود. مادرم همۀ پنجرهها را بست. گفت باد از کوه بوی سنگ میآورد و خواب را میدزدد؛ ولی من از قاب کوچک بالای اجاق هنوز میدیدم که مه بر دامنه میلغزد و شعلههای کوچک در میان خارها نفس میکشند. پدرم دیر آمد. با سردوشی خاکی نظام و چشمهایی که انگار از دو...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 27
*** انگار با هر قدم سبکتر میشدم و سنگینتر؛ سبک از ترس، سنگین از همان چیزی که در خاک میلرزید و اسمش را نفهمیدم. هنوز بوی خواب خاک توی بینیام بود. تند، مثل لیموی فاسدشده و برگ سوخته. مادرم پشت سرم میآمد. هرچند سعی میکرد قدمهایش آرام باشد، اما از تکان گوشۀ دامنش فهمیدم که تنش میلرزد. جمع...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 28
- مامان؟ گلاب از جا پرید. انگار رشتۀ چیزی در دستش پاره شده. دفترچه را... همان دفترچۀ چرمی لبهساییده را با حرکتی ناخودآگاه بست بدون اینکه حتی انگشت اشارهاش را از میان صفحه بیرون بکشد. لبۀ جلد را فشرد؛ مثل کسی که بخشی از بدن خودش را قایم میکند. - الان میآم مامان. دیر به خود آمد و تا دفترچه ر...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 29
در آشپزخانه، گلاب تنها مانده بود. صدای چای که هنوز روی شعله آرام قل میزد، فضای کوچک آشپزخانه را پر کرده بود. لیوان شوهرش هنوز در کابینت جا خوش کرده بود؛ همان استکانی که همیشه با دو انگشت میگرفت؛ حتی وقتی داغ بود. گلاب دست برد و استکان را از جای همیشگیاش بیرون آورد. انگار وزن یک خاطره را بلند ک...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 30
مهوان مدت زیادی هیچ نگفت. صورتش از نیمرخ روشن پنجره پیدا بود؛ پلکهایش روی هم نشست. نه برای آرامش؛ برای نگهداشتن چیزی که داشت از زیر چشم چپش میسوخت و بالا میآمد. حافظ نگاهش را ندزدید؛ فقط باریکتر کرد و دقیقتر. لرزش کوچکی گوشۀ چشم مهوان بود؛ آنقدر ظریف که هرکسی نمیدید؛ اما حافظ دید و وقتی...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 31
چیزی در گلویش گیر کرد؛ دستش را روی قاب پنجره گذاشت. سرد بود. خیلی سرد؛ اما گویی میخواست مطمئن شود که هنوز در جهان واقعی است و نه آن جایی که وجود مهوان ساخته بود. همان لحظه تصویر کوتاهی در ذهنش برق زد. مهوان در همان اتاق پشت همان میز نگاه متمرکزش را روی تصاویر دوخته بود و او انگار این بار قدمبه...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 32
با هر قدم، سنگینی روز بر شانههایش بیشتر میشد. انگار هوا هم تصمیم گرفته بود شریک این خستگی باشد. وقتی در را بست، صدا مثل چیزی خفه شد؛ سکوت خانه آمد جلو و بیهوا او را در خودش بلعید. - مامان؟ کجایی؟ صدا در راهرو چرخ خورد؛ از دیوار رد شد و به خودش برگشت. پاسخی نیامد. مهوان همانطور که کفشهایش ر...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 33
اگر کسی از من بپرسد شبیهترین تصویر عمرم چیست، نه کوه را میگویم، نه اسب و نه حتی پدر با لباس نظام. حیاط خانۀ خانباجی را در روزهای مهمانی میگویم. آن روزها که مهمانی زنانه در اندرونی به پا بود. مهمانیهایی که میزبان برای برگزاریاش بونه نمیخواست؛ فقط دل خوش میخواست که روزها بود سیری از آن را ه...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 34
آنقدر ساکت شده بود که صدای آب حوض به گوشم میخورد؛ ضربآهنگ کندی که انگار داشت چیزی را میشمرد. پاهایم را از آب کشیدم بیرون. دلم از دلهره لرزید. - چاوان... صدایم جوری بود که خودم هم به زحمت میشنیدم. - شاید... شاید شنیدههات اشتباه بوده. سرش را بلند کرد. آنقدر ناگهانی که نور ماه صاف توی مردمکه...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 35
چاوان گلویش را صاف کرد. صدایش آنقدر پایین بود که انگار میترسید کلمات از دهانش بپرد و گوش پیدا کند. - ما... مکث کرد. دلش نمیخواست اسم مادرش را را همینطور بریزد روی زمین. - ما اومدیم بدونیم... بیآنکه نگاهش کند، ادامه داد: - چرا خانمجونم مرده؟ همه بهم گفتن از مرض لاعلاج. - اگه میدونی چجوری م...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 36
*** چشم که باز کردم، سقف بالای سرم سفید نبود؛ خاکستری بود. مثل آسمانی که میخواست ببارد اما نمیبارید. نور از لای پردۀ ضخیم افتاده بود توی اتاق. کج و بیحال، انگار خودش هم میترسید وارد شود. اولن صدایی که شنیدم، صدای مادرم بود. تیز و بریده و مبهم. ـ نگفتم؟ نگفتم آخرش یه روز کار دستش میده؟ خواستم...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 37
چند روز یا شاید چند شب توی تب آرامآرام آب شدم. حرفی نمیزدم؛ اما جنگل بیاجازه هر شب به سراغم میآمد. شاخهها جلوی چشمم جان میگرفتندسایهها قد میکشیدند و آن صدا که نه حیوان بود و نه آدم، توی گوشم میچرخید. گاهی جیغ میکشیدم؛ گاهی فقط اسم چاوان را صدا میزدم. گاهی هم با دهانی که خشکتر از خاک م...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 38
سکوت مثل پارچهای خیس افتاد روی اتاق. من و چاوان دیگر همدیگر را نگاه نمیکردیم؛ نه از خجالت، نه از ترس؛ از اینکه هر دو فهمیده بودیم چیزی بینمان شکسته که دیگر با بازیهای کنار حوض درست نمیشود. نفسم سنگین بود و انگشتانم بیاختیار ملحفه را چنگ میزد؛ انگار اگر رهایش میکردم، دوباره تب برمیگشت و م...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 39
محو اطراف شده بودم. صداهایی که اطراف میپیچید، وحشتم را بیشتر کرده بود. صدای خرناس خرس میآمد و خندههای جنونآمیزی که انگار برای از ما بهترون بود. پای چاوان که پیچ خورد، از شوک بیرون آمدم. نه فریادم به گوشش رسید، نه دستم به تنش. جلواش پریدم؛ ولی دیر شده بود. با زانو افتاد و بعدش زیر پایش خالی شد...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 40
گلویم خشک شده بود و سینهام خسخس میکرد؛ اما همچنان میدویدم. سرعتش زیاد بود و آفتاب آنقدر عجله داشت که منتظر فرار ما نمیماند. درختها کوتاه و بلند میشدند و هر برگ درخت انگار نیشخند و قهقههای بود که تنم را میلرزاند. ترسیده بودم؛ اما باز هم نگاهم را به هر سو میگرداندم هر سایۀ کشیدهای که ر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش