پارت چهل و هشتم :
هوای اتاق غلیظ شده بود. مهوان احساس میکرد اگر نفس بکشد، بوی خاکِ خیس و دودِ قدیمی از گلوش پایین میرود. حافظ قلم نداشت؛ اما نگاهش مثل کسی بود که دارد هر واژه را در مرز ضبطکردن نگه میدارد.
دایکه نسرین لبهایش را جمع کرده بود؛ به نحوی که میشد دید بین هر حرفش و سکوت بعدی چه چیزی دفن شده است.
- دیگه از اون شب، همیشه بوی آهن میپیچید توی باد.
حافظ ترجمه کرد؛ ولی خودش هم خم شد جلو
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

محیا
0حافظ از چی میترسه چرا اسم پدرش رو نگفت یه چیزی رو مخفی میکنه عالی بود نویسنده عزیز ممنون