لیست کلیه پارتهای رمان آنجا که باد نام ها را می برد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 1
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست غراب از فصلها برید، بر دیوارِ خزانِ پوسیده نشست. دهانش پُر از استخوانِ خبرهای کهنه بود، چشمش چاهِ بستهی هزار جنایت. در باد، نامِ ما را با صدایی مرده، پارهپاره کرد و بُرد. غراب= کلاغ ---------- * تهران، بهمن 1403 * صدای نازک اع...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 2
عینکآفتابیاش را روی چشم نشاند و نگاهش صف تاکسیهای زرد را کاوید. باد ملایمی که از درِ کشویی خروجی میوزید، بوی سوخت جت و خاک نیمهتر را با خودش آورد. صدای چرخهای چمدان در راهرو طنین گرفت. هنوز چمدان را روی آخرین پله نکشیده بود که صدای مادرش با صدای بم رانندۀ پیر قاتی شد. - خانم کجا تشریف می...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 3
پایش که به آشپزخانه رسید، سفرۀ رنگین مادر را دید و دو ظرف خورش که یکی عطر سبزی میداد و دیگری طعم ترش ربّ انار و گردو. - خسته نباشی. دو تا غذا درست کردی؟ صندلی را ناباور عقب کشید و نگاهش روی ظرف فسنجان ماند. - سوپرایز شدم مامی. سر بلند کرد و نگاهش سمت گیسوان مادرش چرخید. حالا موهایشان همرنگ ...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 4
صدای کوبیدهشدن آرام قاشق به لیوان در آشپزخانه مهوان را از خواب بیرون کشید. نور خاکستری صبح زمستان از لای پردههای ضخیم کرمرنگ مثل بخار سرد خزید توی اتاق. بوی نان تازه و چای لاهیجان، خطی از گرما را در هوای نیمهسرد کشید. گلاب در آشپزخانه به همزدن چای مشغول بود. بخار از لولۀ کوتاه سماور بالا می...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 5
دستش دستگیره را کاوید. همان مردی که روزها موحد زیر گوشش تعریفش را میکرد، حالا مقابلش نشسته بود. با آن پیراهن سفید طوسی راهراه و ریشهای بلند که از همان فاصله هم سفیدیهایش عیان بود. - کلاس که ندارید؟ دستش بالا آمد و ساعتمچیاش را کاوید. - تا ده نه. نه تعارف کرد، نه اجازه خواست. وارد اتاق ش...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 6
*** پشت میز کار چوبی نشست که لکههای جوهریاش یادگار روزهای تحصیل لیسانس بود. لامپ رومیزی نور متمرکزی روی دفتری انداخت که یک صفحهاش پر از یادداشتهای منظم دربارۀ توالیهای پپتیدی بود و صفحۀ دیگر کلماتی پراکنده به خطی تند و کج که شامل نشانهها، اعدادی سهرقمی، و یک بار تکرار عبارت «چراغ دوم» می...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 7
*** بخش ویآیپی رستوران نیمهخلوت بود. از پشت شیشۀ قدی نور مهآلود ظهر بهمنماه با هالهای نقرهای روی میزهای چوب گردو پهن شده بود. بخار نازک از بخش سلفسرویس سالن بالا میرفت و در هوا گم میشد. بوی مخلوط زعفران و ترشی لیموی تازه رگهای تند و آشنا میان هوای ولرم پخش کرده بود. مهوان اولین نفر ن...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 8
*** صدای تقتق مداد مکانیکی روی میز بلند بود. کلاس در سکوت نیمبندی فرو رفته بود. جز صدای ورقزدن برگهها و گاهی سرفۀ خشک یکی از دانشجوها. پشت میز امتحان نشسته بود. صندلی را کمی به عقب تکیه داد و آرنج چپش روی لبه میز و مدادش بین انگشتانش معلق ماند. تمام حواسش پرت مجوزی بود که بعد از سه روز هنوز...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 9
فشار نامرئی از همان لحظه مثل ملحفهای که آرام رویش کشیده باشند، روی شانههایش نشست. آن شب چراغ مطالعه خاموش ماند. مهوان بارها کتاب را از کنار تخت برداشت و بیآنکه یک صفحه بخواند، دوباره گذاشتش. ذهنش میان فهرست کوتاهی که روی کاغذ کوچکی کنار تخت نوشته بود، رفتوآمد میکرد. «دفترچه یادداشت کوچک، قل...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 10
*** طلوع تازه هنوز بر سقف خانه جاری نشده بود که مهوان چشم گشود. با اینکه ساعت را برای هشت کوک کرده بود، خواب ثانیهای مهمان چشمانش نمیشد. اضطراب سفری که در پیش داشت، هرازگاهی بدل به کابوس میشد و خوابش را میدزدید. پتوی مخمل را از روی تن کنار زد و پاهایش از تخت آویزان شد. سقف سفید اتاق با لکۀ ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 11
*** باد اواخر صبح روی آسفالت داغ مهران میلغزید و بوی مخلوطی از خاک نرم و دود موتور در امتداد جادۀ کمعرضی که به شهر میرسید، راه میافتاد. مهوان پشت پنجره نیمرخ خود را در انعکاس شیشه دید؛ چشمهایش زیر لنز رنگی جوری که باید، آن دوگانگی سردی و گرمی را پنهان نکرده بود. در دوردست مهران مثل لکهای...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 12
همان لحظه که مهوان روپوش را صاف میکرد، حافظ ایستاده کنار در شانهاش به دیوار سرد و خودش درگیر مسیری شد که ذهنش بیاجازه به آن کشیده بود. نمیفهمید چه چیز در این زن ناخودآگاه او را نگاهدار میکرد؛ نه نگاهش شبیه نگاه آدمهایی بود که او میشناخت، نه خصلتش تابع قواعدی که در کار با مأموران میدید و ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 13
بوق هشدار درست همان لحظهای بلند شد که حافظ دستش را روی دکمۀ خروج گذاشته بود. صدای تیزش مثل تیغی در هوا از لایۀ اول آزمایشگاه گذشت و مهوان بیاختیار چرخید. نور قرمز از سقف پایین میزد. لولههای شفاف شیشهای در فشار افتاده بود. صدای مکش هوا نفس آدم را پس میزد. حافظ طبق قاعدهای که خودش وضع کرده ...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 14
*** ساعت نزدیک دوازده بود. خوابگاه نیمطبقۀ زنان پژوهش، ساختمانی قدیمی با سقفهای کوتاه، بوی شویندۀ صنعتی و نور زردی که از زیر درِ هر اتاق بیرون میزد، مثل نشت خستگی از مغز پژوهشگرها بود. مهوان کفشهایش را بیصدا درآورد؛ کیفش را گوشۀ تخت پرتاب کرد و نشست. دستکشها هنوز گوشۀ جیب مانده بود؛ لکها...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 15
*** باد عصر خاک را از روی زمین ترکخورده برمیداشت و مثل پودر کلسیم مینشاند روی شیشۀ هیلکوچک خودرو. جاده باریک بود. از میان نخلهای سوخته میگذشت. آفتاب اگرچه نزدیک غروب میرفت، اما هنوز تند بود. انگار میخواست همهچیز را بسوزاند و تمام کند. مهوان دفترچهاش را روی زانو گذاشته بود؛ جلد خاکی، ...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 16
شقیقهاش تیر کشید. واژهها در ذهنش مثل مولکولهای بیقرار میچرخید؛ اما هیچکدام جا نمیخورد. نه میتوانست انکار کند، نه اعتراف. فقط زمان میخواست برای بازسازیِ جملهای که هم واقعی باشد، هم امن. مهوان ایستاده بود. با دفترچهای در دست و نوری که از پشت دیوار نیمهویران روی موهایش افتاده بود. خاک ا...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 17
*** باد تا نیمه شب نای نداشت. فقط خاک داغی مانده بود که آهسته از زمین بلند میشد. مثل بخار خستهای که هنوز نپذیرفته بود روز تمام شده. اردوگاه نهچندان بزرگ بود؛ شش چادر خاکی، چند فانوس نفتی، صدای یکنواخت ژنراتور که از دور گوش را قلقلک میداد. حافظ نشسته بود بغل ماشین. لپتاپ روى زانویش باز و نو...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 18
ــ مثل چی؟ ــ مثل اینکه باور دارم اینجا، توی این خاک، ما دو تا تنها عامل زندهایم که هنوز به خیلی چیزا شک داریم. بقیه از مدتها پیش تسلیم شدن. مهوان لب باز کرد تا حرفی بزند؛ اما هیچ واژهای پیدا نکرد. برق چشمش خیس شد. مثل انعکاس چراغ در آب راکد. حافظ خواست نزدیکتر برود؛ ولی فقط یک گام برداشت. ...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 19
*** نور صبح مثل تیغ افتاده بود بر فلزهای براق. با صدای خفیف خشخش رادیوی قدیمی بیدار شد؛ رادیویی که انگار خودش از لایۀ متروک تاریخ پخش میشد. صدای مردی از دهۀ شصت که از «آزمایشهای بینام» میگفت. رادیو در گوشۀ میز آزمایش زیر انبوه گزارشهای شب گذشته هنوز گرم بود. با انگشتهای خستهاش از روی م...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 20
دستگیرۀ قفسۀ شیشهای را گرفت؛ در را باز کرد. ملف بزرگ خاکگرفته را بیرون کشید. بین پوشهها دنبال نامِ دکتر قریشی گشت. بالاخره گوشهای از ورقِ محو مهر پروژۀ ممریون ـ ۵۳ دیده شد. زیرش جملهای عجیب بود: «ترکیب ممریون نتیجۀ تلاقی DNA انسانی با عامل نیتریک پایدارکننده است. برای ایجاد یک سپر زیستی در ...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش