پارت چهل و پنجم :
***
جاده بعد از پیچ آخر ناگهان آرام شد. بلکه انگار خودش تصمیم گرفته بود سرعت را از آدمها بگیرد.
مه از لابهلای درختان بالا میآمد و نور چراغهای ماشین را میبلعید و بعد آرام پس میداد؛ کشدار، خسته، شبیه نفسهای کسی که سالها دویده و حالا ایستاده بود.
مهوان شیشه را کمی پایین کشید. هوای سرد به صورتش خورد و پوستش را لرزاند. بوی خاک خیس، بوی چوب، بوی چیزی که نمیشد اسمی برایش
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان حنانه جون عالی بود قلمت مانا عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️