پارت چهل و پنجم :

***
جاده بعد از پیچ آخر ناگهان آرام شد. بلکه انگار خودش تصمیم گرفته بود سرعت را از آدم‌ها بگیرد.
مه از لابه‌لای درختان بالا می‌آمد و نور چراغ‌های ماشین را می‌بلعید و بعد آرام پس می‌داد؛ کش‌دار، خسته، شبیه نفس‌های کسی که سال‌ها دویده و حالا ایستاده بود.
مهوان شیشه را کمی پایین کشید. هوای سرد به صورتش خورد و پوستش را لرزاند. بوی خاک خیس، بوی چوب، بوی چیزی که نمی‌شد اسمی برایش Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون عالی بود قلمت مانا عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    1

    عاشق شدی حافظ در موقعیتی حساس.. حس کسی را دارم که آنقدر در فکرم که باریدن برف را نمیفهمم و در لابه لای دانه های برف گمشده ام

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️