پارت پنجاه و سوم :

چشمانم از چالۀ تاریکی بیرون کشیده شد و مستقیم به چشمان چاوان چشم دوختم؛ همان چشم‌هایی که همیشه پر از شور زندگی بود، حالا پر از دود و خاک بود.
نفس راحتی که شب کشید، نفس من را برید.
- حرف حسابش چیه؟
این‌نوبه آن‌قدر بغض در صدایش بود که می‌شد آن را از ورای تاریکی حس کرد.
نفسی عمیق کشیدم. سعی کردم لرزش زانویم را مهار کنم.
- چی می‌خواست ازت؟
دستم را به بازویش که زیر چادر حریر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون عالی بود قلمت ماندگار ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!