پارت پنجاه و هفتم :
***
آن شب، خانه زودتر از همیشه در سکوت فرورفت؛ اما سکوتش آرام نبود. مثل برکهای بود که زیر سطح صافش چیزی تاریک میجنبید.
از پشت در نیمهباز اتاقم دیدم که پدرم در راهروی اندرونی قدم میزد. رد نور چراغ نفتیاش روی دیوارهای گچبریشده میلغزید و سایۀ بلندش مثل شبحی کشیده میشد. لباس نظامیاش هنوز بر تنش بود؛ همان نیمتنۀ سبز تیره با یقۀ آهاردار و دکمههای برنجی که در نور لرزان
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0مرسی از رمان خوبت عزیزم خسته نباشی امیدوارم حال دلت خوب باشه تا تند تند واسمون پارت بزاری💞💞💞💞💞💞