لیست کلیه پارتهای رمان آنجا که باد نام ها را می برد : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 61
پیکها آرام بالا میآمد؛ مثل دندانهای نامرئی حقیقت که یکییکی از دل تاریکی بیرون میزد. صفحۀ مانیتور در نور سرد مهتابیها میدرخشید و خطوط کروماتوگرام، مثل نوار قلب بیماری که تازه داشت از مرگ برمیگشت، بالا و پایین میرفت. سکوتی سنگین بین مهوان و حافظ افتاده بود؛ سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از ...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 62
چشمهای مهوان هنوز باز مانده بود؛ همانطور که به حافظ نگاه میکرد، انگار کلمهها در گوشش دیرتر از حد معمول مینشستند. ژینا و هژیر کنار هم در ذهنش مثل دو قطعۀ ناهمخوان از یک پازل قدیمی قرار میگرفتند و هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، تصویر مبهمتر میشد. دستش آرام از لبۀ میز سر خورد و روی استیل سرد آ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 63
*** وقتی از بزرگراه پیچیدند داخل خیابان خلوت محله، هوا هنوز بوی نم اسفند را داشت؛ بویی میان دود سرد و باراننخوردهای که انگار از پشت بامها بالا میآمد. چراغ خیابان روی شیشۀ ماشین خطی زرد میکشید و بعد آرام روی صورت مهوان میافتاد؛ صورتی که انگار جایی بین اینجا و چند صد کیلومتر دورتر گیر کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 64
سکوت بینشان مثل پردهای ضخیم افتاده بود. گلاب با انگشتانی که هنوز میلرزید، پیشبندش را کنار زد و نشست؛ اما نه روی صندلی، نه کنار میز. روی زمین. همانجا، کنار استکانی که شکسته بود و لکهی چای که آرام در تار و پود قالی فرو میرفت. مهوان نفسش را آهسته بیرون داد. - مامان باید برام توضیح بدی. همین ال...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 65
قدمزنان رفت سمت دیوار سیمانی که پشتش زمینهای باتلاقی آوالان شروع میشد. باد بوی تند و غیرعادیای میآورد؛ نه بوی باروت، نه بوی خاک بارانخورده. بویی تیز، مثل فلز داغشده. انگار از درون زمین بیرون میآمد. زیر لب گفت: - این بو دو ماهه هست. چرا کسی پیگیرش نیست؟ باد از میان دالان بتنی عبور میکرد و...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 66
وقتی از ستاد اعزام بیرون آمد، انگار صدای شهر کمی نامفهومتر از قبل شد؛ مثل اینکه تمام کلانشهر رفته بود پشت یک پردۀ نازکِ مهآلود. حتی صدای تاکسیها و دستفروشها از عمقِ آب میآمد. دستش را سخت روی شکمش گرفت و قدم زد… آهسته، اما مصر. با هر قدمی صدای ضربان بچه را انگار در گوشش میشنید. چراغهای زر...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 67
*** تهران عوض شده بود. نه آنقدر که بشود اسمش را تازه گذاشت، اما آنقدر که مردم وانمود کنند چیزی نو شروع شده. صدای ترقههای دوردست هنوز از کوچههای پایین شهر میآمد. بوی سبزۀ خیس و ماهیِ تنگهای شیشهای در راهروهای آپارتمانها پیچیده بود. از پنجرۀ نیمهباز اتاق مهوان، نسیم سردِ اوایل بهار داخل می...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 68
مهوان هنوز به صفحه خیره بود؛ انگار اگر پلک میزد، جمله از بین میرفت؛ اما جمله همانجا ایستاده بود؛ مثل حکمی که صادر شده. هوای اتاق سردتر شده بود یا شاید فقط دستهای او سرد شده بودند. نگاهش آهسته از صفحه جدا شد. به ساعت روی دیوار افتاد. عقربهها بیرحمانه جلو میرفتند. انگار خبر نداشتند در این ات...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 69
حیاط دانشگاه بوی باران نیمهکاره میداد؛ بارانی که انگار پشیمان شده و وسط راه برگشته باشد بالا. آسمان خاکستری کمجان روی ساختمانهای سیمانی خم شده بود؛ مثل دستی که روی پیشانی تبدار شهر بکشد. باد سردی که از لابهلای درختهای لخت میگذشت، ته تهش بوی نا و برگ نمخورده داشت. مهوان از جلوی دانشکدۀ هن...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 70
نور آزمایشگاه حالا انگار سردتر شده بود. نوری فسفری که روی پوست حافظ رنگی مرده میانداخت؛ مثل کسی که ساعتها زیر آب مانده بود. سکوت بینشان سنگین بود با صدای گاهبهگاه چکهی مادهای از لولهی شیشهای گوشهی اتاق، مثل تیکتیک ساعتِ درون وحشت. مهوان آرامتر گفت: - چی شد؟ چی به سرشون اومد؟ حافظ نفسش ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 71
1306 آن شب آوالان بوی عجیبی میداد. نه بوی خاک خیس بود، نه بوی شبنم. چیزی میان این دو؛ چیزی که انگار از دل زمین بالا میآمد و در سینه مینشست. خوابم نمیبرد. خانهمان در سکوتی کشدار فرو رفته بود؛ سکوتی که هر چند لحظه با زوزۀ دورِ سگی شکسته میشد. خانمجان کنار چراغ نفتی نشسته بود و نخود پاک می...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 72
*** آن شب، سایهها در آوالان بلندتر از همیشه قد کشیده بودند؛ انگار شبِ کوهستان نه فقط پوششی برای تاریکی، که موجودی جاندار بود که میخواست تمامِ درههایِ تنگ و کوچههایِ سنگیمان را ببلعد. فکر آن سایهها که چوپانِ پیر با آن انگشتانِ لرزان و چشمانی که گویی وحشتی ابدی را در خود جای داده بود، از آنه...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 73
آن شب، زمان نه در ساعتِ جیبیِ پدر، که در چشمانِ بیروحِ هژیر جاری بود؛ ساعتی که عقربههایش به عقب میچرخیدند. او دیگر هژیر نبود. او تکهای از همان سیاهی غلیظ چشمه بود که کالبد انسانی به تن کرده بود. دستانش که زمانی با لطافت گلهای صحرایی را برای چاوان میچید، حالا مثل انبرهایی فولادین شانههایم ر...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 74
خرداد 1404 نور آزمایشگاه حالا انگار دیگر از مهتابیها نمیآمد؛ از خود شیشهها، از ته لولههای فالکون، از سطح سرد میزهای استیل میجوشید؛ نوری بیمار و بیرحم که هر چیز زندهای را لو میداد. انگار جهان در آن روزها تصمیم گرفته بود نقابش را از صورت بردارد و آنچه زیر پوستش پنهان کرده بود، نشان مهوان ب...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 75
ساعتِ دیواری اتاقِ مهوان، مثل قلبی بیقرار میتپید؛ تیک… تاک… تیک… تاک. دراز کشیده بود، اما خواب، غریبهای بود که راه این اتاق را گم کرده بود. سقفِ کوتاه و گچیِ اتاق، در نورِ چراغِ خیابان که از لایِ پرده به داخل میخزید، به شکلِ نقشههای توپوگرافیِ پیچیدهای درآمده بود. نقشههایی که حالا میدانس...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 76
ثانیهها در آن خانه شکلِ عادیِ خودشان را از دست داده بودند. دیگر نه دقیقهای میگذشت و نه ساعتی؛ فقط اضطراب بود که در اتاق راه میرفت و از دیوار به دیوار میخزید. مهوان یکجا بند نمیشد. از پنجره تا در، از در تا میز، از میز تا آشپزخانه، دوباره تا پنجره. پاهایش سست بود، اما بیقرارتر از آن بود که ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 77
ماشین از آخرین چراغهای شهر که گذشت، تهران پشت سرشان مثل زخمی سرخ در تاریکی ماند. نورهای پراکنده، دودِ ضخیم و آژیرهایی که گاهی اوج میگرفتند و دوباره فرو مینشستند، شبیه نفسهای بریدهی شهری بود که هنوز زنده بود اما آرام آرام داشت خفه میشد. جاده خالی بود. آنقدر خالی که صدای چرخها روی آسفالت مر...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 78
*** درهای سوله با نالهای بلند و فلزی باز شد. هوای داخل کهنهتر و سردتر از بیرون بود؛ بوی روغن صنعتی، اوزون و چیزی شبیه بوی خاک کهنه میداد. سقف بلند و مشبک در ارتفاعی سرگیجهآور گم شده بود و ردیف چراغهای فلورسنت نوری بیرحم و سفید روی دستگاههای پیچیده، لولههای مارپیچ و محفظههای شیشهای بزرگ ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 79
*** اتاق پنجرهای نداشت. تاریکیاش آنقدر غلیظ، یکدست و سنگین بود که گذر ساعتها را در خود میبلعید. هیچ نور مرزی، هیچ ردی از خورشید یا ماه از دیوارهای بتنی عبور نمیکرد؛ تنها صدایی که زمان را یادآوری میکرد، هومِ یکنواخت و ضعیف ژنراتورها در اعماق سوله بود. مهوان روی تخت باریک سفری دراز کشیده بو...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 80
صدای قدمهای حافظ که دور شد، کمکم در هوم ممتد ژنراتورها حل شد. مهوان چند لحظه پشت در ماند؛ دستش هنوز روی دستگیره بود و پیشانیاش روی فلز سرد. انگار اگر در را رها میکرد، تمام آنچه چند دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، یکجا روی سرش خراب میشد. نور باریک مهتابی از شکاف پایین در به اتاق میتابید و کف ب...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
