پارت چهل و سوم :
نفس در سینۀ مهوان حبس شد و حافظ خیره به خاکی ماند که حالا پرده از خیلی رازها برمیداشت. رازهایی که سالها رویشان سرپوش گذاشته بودند. هیچکدام انگار نفس نمیکشیدند.
مهوان دستکشهایش را درنیاورد. عادت داشت بعد از هر آزمایش فوراً از محل فاصله بگیرد؛ اما این بار انگار اگر لایۀ نازک لاتکس را از پوستش جدا میکرد، چیزی مهمتر از ایمنی را از دست میداد. دستکشها مثل مرز باریکی بودند بیÙ
لطفا صبر کنید...

فاطی
2قدم به قدم رازها برملا میشود و حافظ دانسته مهوان را و مهوانی که میداند و آمده..هردو میشناسند و بروز نمیدهند.