پارت چهل و سوم :

نفس در سینۀ مهوان حبس شد و حافظ خیره به خاکی ماند که حالا پرده از خیلی رازها برمی‌داشت. رازهایی که سال‌ها رویشان سرپوش گذاشته بودند. هیچ‌کدام انگار نفس نمی‌کشیدند.
مهوان دستکش‌هایش را درنیاورد. عادت داشت بعد از هر آزمایش فوراً از محل فاصله بگیرد؛ اما این بار انگار اگر لایۀ نازک لاتکس را از پوستش جدا می‌کرد، چیزی مهم‌تر از ایمنی را از دست می‌داد. دستکش‌ها مثل مرز باریکی بودند بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    قدم به قدم رازها برملا میشود و حافظ دانسته مهوان را و مهوانی که میداند و آمده..هردو میشناسند و بروز نمیدهند.

    ۷ ماه پیش
کپی شد!