پارت چهل و سوم :

نفس در سینۀ مهوان حبس شد و حافظ خیره به خاکی ماند که حالا پرده از خیلی رازها برمی‌داشت. رازهایی که سال‌ها رویشان سرپوش گذاشته بودند. هیچ‌کدام انگار نفس نمی‌کشیدند.
مهوان دستکش‌هایش را درنیاورد. عادت داشت بعد از هر آزمایش فوراً از محل فاصله بگیرد؛ اما این بار انگار اگر لایۀ نازک لاتکس را از پوستش جدا می‌کرد، چیزی مهم‌تر از ایمنی را از دست می‌داد. دستکش‌ها مثل مرز باریکی بودند بیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    2

    قدم به قدم رازها برملا میشود و حافظ دانسته مهوان را و مهوانی که میداند و آمده..هردو میشناسند و بروز نمیدهند.

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️