رمان آنجا که باد نام ها را می برد
- به قلم حنانه بامیری
- 86 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 28K 👁
- 320 ❤️
- 306 💬
خلاصه رمان :
در سالهای پایانی پهلوی، حلقهای درباری پروندهای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمیشد. سالها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهههای خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشتهای از نشانهها میشود که به گذشتهٔ خاندانش برمیگردد. تنها کسی که میتواند کمکش کند، مردیست که سالها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پروندههای محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچکدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبودهاند. آن دو، بیآنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشتهاند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون میرسد؛ پروندهای که نامش برای کسانی که هنوز زندهاند، بهمعنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده میکند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 86
حروف سرخرنگ روی صفحات شیشهای مانیتورها مانند قطرات خون تازه جاری بودند. نور خونین و تپندهی هشدار روی تیزی گونههای مهوان و فک منقبض حافظ میرقصید و سایههایی بریدهبریده و وهمآلود بر دیوارهای سرد سوله میانداخت. بوی گاز اوزون سوخته با نمِ کهنهی بتن درآمیخته بود؛ معجونی تهوعآور از تکنولوژی د...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 85
صدای چکیدن مایعی از لولههای بالای سر، سکوت وهمآلود سوله را شکست. مهوان بیحرکت روی صندلی فلزی خشکش زده بود. نور آبی و نیمهجان چراغهای اضطراری خطوط چهرهاش را مثل تندیسی از سنگ مرمر نشان میداد؛ سرد، تراشخورده و مسخشده. قفسۀ سینهاش با ریتمی تند و نامنظم بالا و پایین میرفت، گویی اکسیژن سوله...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 84
نفسش سوخت وقتی لب زد: - همونا که کژال رو کشتن. آویندخت رنگش پرید. - کژال مگه مرض لاعلاج نداشت؟ - تو هم این خزعبلات رو باور کردی؟ - سوران... - اگه سکوت کردم، بهخاطر چاوان بود. بخاطر اینکه نمیخواستم بلایی سرش بیاد. اما دیگه بسه سر زیر برف بردن. دیگه بسه هرچی لالمونی گرفتم و رخصت دادم این جماعت ه...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 83
حافظ نگاهش را به چراغ قرمز چشمکزن دوخت. - آنچه ساخته میشود، باید پیش از آنکه به دست دیگری بیفتد، خودش را از بین ببرد. مهوان بیاختیار نفسش را بیرون داد. - یعنی از اول هم میدونستن قابل کنترل نیست. - میدونستن هیچ سلاحی واقعاً قابل کنترل نیست. فقط وانمود میکردن هست. - سورانخان چرا نگهش داشت؟...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
فخری
در پارت 860سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم مرسی از وقتی که میزاری🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
۲ روز پیشفاطی
در پارت 850در دریای طوفانی فقط میتوانم به تو تکیه کنم.و من که سختم باز فرو میریزم..منتظر پارت بعدیم..عالی بود
۱ هفته پیشفاطی
0سخت است انتخاب بین ماندن و رفتن.آتش زیر خاکستر بعداز سالها روشن شده
۴ هفته پیشفخری
در پارت 840ممنون از رمان خوبت حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم خدا قوت قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️
۴ هفته پیشفاطی
در پارت 830وباز هزارتوی رمان..که هرکدام روبه سویی میرود و درآخر بهم میرسد هرسویی برای خود پیچ و خم و داستانی دارد
۱ ماه پیشفخری
در پارت 820مرسی از رمان بی نظیرت حنانه جون عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀
۱ ماه پیشفاطی
در پارت 810زندگی بعداز به آتش کشیدن و جهنم کردن دنیا وجود دارد..ممنون حنانه ی عزیزم
۱ ماه پیشفخری
در پارت 811حنانه جون سپاس فراوان به قلم زیبات عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀
۱ ماه پیشفاطی
در پارت 800هرپارت که در اعلان ها ظاهر میشود گویی چاله ها و حفرهایی را ایجاد میکند که نمیدانی باید داخل آن را نگاه کنی یا رد شویی..با نگاه کردن عجیب به فکر فرو میروم..
۲ ماه پیشفخری
در پارت 800سپاس فراوان حنانه جون پارت زیبایی بود دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت ماندگار🍀💚🍀💚🍀💚🍀
۲ ماه پیشفاطی
در پارت 790زیبایی از نظر آدمها فرق دارد شاید آن چیزی که تو زشت میپنداری دیگران میپسندن
۲ ماه پیشفاطی
در پارت 780و عشق اتفاقی که در بدترین زمانِ ممکن شاید به سراغت بیاید و بهترین اتفاقها برایت بیفتد
۲ ماه پیشفخری
در پارت 790ممنون از رمان بی نظیرت حنانه جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا💕💕
۲ ماه پیشپگاه
در پارت 780سپاس از شما نویسنده ی توانمند برای خلق این رمان پر محتوا
۲ ماه پیش

فاطی
در پارت 860برای تو تا قیامت دنیا رو نگه میدارم..ممنون عزیزممثل همیشه عالی