رمان آنجا که باد نام ها را می برد
- به قلم حنانه بامیری
- 77 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 26.6K 👁
- 315 ❤️
- 290 💬
خلاصه رمان تاریخی آنجا که باد نام ها را می برد
در سالهای پایانی پهلوی، حلقهای درباری پروندهای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمیشد. سالها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهههای خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشتهای از نشانهها میشود که به گذشتهٔ خاندانش برمیگردد. تنها کسی که میتواند کمکش کند، مردیست که سالها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پروندههای محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچکدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبودهاند. آن دو، بیآنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشتهاند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون میرسد؛ پروندهای که نامش برای کسانی که هنوز زندهاند، بهمعنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده میکند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 77
ماشین از آخرین چراغهای شهر که گذشت، تهران پشت سرشان مثل زخمی سرخ در تاریکی ماند. نورهای پراکنده، دودِ ضخیم و آژیرهایی که گاهی اوج میگرفتند و دوباره فرو مینشستند، شبیه نفسهای بریدهی شهری بود که هنوز زنده بود اما آرام آرام داشت خفه میشد. جاده خالی بود. آنقدر خالی که صدای چرخها روی آسفالت مر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 76
ثانیهها در آن خانه شکلِ عادیِ خودشان را از دست داده بودند. دیگر نه دقیقهای میگذشت و نه ساعتی؛ فقط اضطراب بود که در اتاق راه میرفت و از دیوار به دیوار میخزید. مهوان یکجا بند نمیشد. از پنجره تا در، از در تا میز، از میز تا آشپزخانه، دوباره تا پنجره. پاهایش سست بود، اما بیقرارتر از آن بود که ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 75
ساعتِ دیواری اتاقِ مهوان، مثل قلبی بیقرار میتپید؛ تیک… تاک… تیک… تاک. دراز کشیده بود، اما خواب، غریبهای بود که راه این اتاق را گم کرده بود. سقفِ کوتاه و گچیِ اتاق، در نورِ چراغِ خیابان که از لایِ پرده به داخل میخزید، به شکلِ نقشههای توپوگرافیِ پیچیدهای درآمده بود. نقشههایی که حالا میدانس...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 74
خرداد 1404 نور آزمایشگاه حالا انگار دیگر از مهتابیها نمیآمد؛ از خود شیشهها، از ته لولههای فالکون، از سطح سرد میزهای استیل میجوشید؛ نوری بیمار و بیرحم که هر چیز زندهای را لو میداد. انگار جهان در آن روزها تصمیم گرفته بود نقابش را از صورت بردارد و آنچه زیر پوستش پنهان کرده بود، نشان مهوان ب...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
فخری
در پارت 770ممنون از رمان زیبات حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم💚💚💚🍀🍀🍀
۳ هفته پیشفاطی
در پارت 770و من مانده ام در دنیای کثیفِ آدمهایی که دنیا را فقط برای خود میخواهند وبس
۳ هفته پیشفاطی
در پارت 760همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.
۳ هفته پیشفخری
در پارت 760دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۳ هفته پیشپگاه
در پارت 760عالی بود واقعا رمان معرکه و بی نظیری هست
۳ هفته پیشفخری
در پارت 750سپاس حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️
۳ هفته پیشفاطی
در پارت 750و آدمها در همه چیز و هرکاری دخالت میکنند وقانون طبیعت را درهم میشکنند برای چه..هدف چیست؟
۳ هفته پیشپگاه
در پارت 740عالی بود ممنون از رمان پر مغزتون
۴ هفته پیشفخری
در پارت 740سپاس فراوان حنانه جون عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️
۱ ماه پیشفخری
در پارت 730ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞
۱ ماه پیشفاطی
در پارت 730اتفاق هولناکی رخ داد و هنوز که هنوز است خاکسترش زیر خروارها خاک زنده اس.
۱ ماه پیشفخری
در پارت 720دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا♥️♥️♥️♥️♥️
۱ ماه پیشفاطی
در پارت 720همه چیز متوقف شد..همه چیز درهم شکست یه آدم چطور میتواند اینقدر بد باشد
۱ ماه پیشRosha
در پارت 720خیلی عمیق و میخ کننده
۲ ماه پیش
پگاه
در پارت 770بسیار سپاسگزارم حنانه جون،عالی بود