دوست داشتی؟
رمان درام آنجا که بادها نامها را میبرد اثر حنانه بامیری

رمان آنجا که باد نام ها را می برد

  • زبان فارسی
  • 27.6K 👁
  • 317 ❤️
  • 299 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان آنجا که باد نام ها را می برد

در سال‌های پایانی پهلوی، حلقه‌ای درباری پرونده‌ای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمی‌شد. سال‌ها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهه‌های خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشته‌ای از نشانه‌ها می‌شود که به گذشتهٔ خاندانش برمی‌گردد. تنها کسی که می‌تواند کمکش کند، مردی‌ست که سال‌ها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پرونده‌های محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچ‌کدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبوده‌اند. آن دو، بی‌آنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشته‌اند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون می‌رسد؛ پرونده‌ای که نامش برای کسانی که هنوز زنده‌اند، به‌معنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده می‌کند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.

پارت اول

به نام حضرت دوست
که هر چه داریم از اوست
غراب
از فصل‌ها برید،
بر دیوارِ خزانِ پوسیده نشست.
دهانش
پُر از استخوانِ خبرهای کهنه بود،
چشمش
چاهِ بسته‌ی هزار جنایت.
در باد،
نامِ ما را
با صدایی مرده،
پاره‌پاره کرد و بُرد.
غراب= کلاغ
----------
* تهران، بهمن 1403 *
صدای نازک اعلام‌گر، پرواز شمارۀ TK872 از استانبول به تهران را بلعید و دوباره در حفره‌های سالن پخش کرد؛ صدایی که حتی زیر سقف‌های فلزی بلند هم پژواک کوتاهی داشت؛ اما مثل دستور رسمی بود که نرمش نداشت.
پاشنۀ چرم مشکی کفشش را روی کف سرد و صیقلی سالن فشار داد. چرخ کوچک چمدان با نیم‌چرخ عصبی خط باریکی بر سایۀ کفش کشید. بوی آشنای مخلوطی از قهوۀ نیمه‌سوخته و فلز گرم‌شده لابه‌لای عطرهای عبوری می‌چرخید. پالتوی بلند سرمه‌ای به تن داشت. موهای صدفی‌رنگش را گوجه‌ای بسته و زیر شال مخفی کرده بود. پوست صورتش مات زیر نور مهتابی می‌درخشید. انگار نور ترجیح داده بود فقط شکل بگیرد؛ نه گرما بدهد. لب‌های بسته‌اش حاشیه‌ای تیز داشت. مثل حاشیۀ سندی که دست نخورده مانده بود.
زن سال‌خورده را از دور دید. سال‌ها دوری از تنها سرمایۀ زندگی‌اش او را پیر کرده بود و رنجور. صورت سفیدش را چادر قاب گرفته بود و ترک‌های پیشانی‌اش زیر تشعشات خورشید می‌درخشید. او را که دید، به گام‌هایش سرعت بخشید و لبخندی کم‌رمق کنج لبانش نشست.
هر قدم آن زن صدای پارچۀ ریز‌گل و خش‌خش تسبیح را با خودش می‌آورد. بوی گل محمدی و صابون قدیمی. پیش‌تر از او رسید.
- فدات بشم مَهوان جان. رسیدن به خیر!
صدایش اگرچه گرم بود، اما پشتش رطوبت اشک‌های نگه‌داشته موج می‌زد. دست‌ها مثل بالش‌های نرم فرورفتند دور گردن دختر؛ با فشار آشنایی که هم معنای نوازش داشت، هم تصاحب.
- سلام مامان.
صدایش صاف بود و بی‌نرمش و بدون افت و خیز. انگار در حال خواندن یک سطر شسته‌شده از متن رسمی بود. بر چادر مادرش مهر بوسه کاشت و صدایش برخلاف قبل لرزید.
- چقدر دلم تنگت بود!
همین جمله کافی بود انگار برای ترک خوردن بغضش. صدای هق‌هقش با گریۀ ریز مادر درهم‌آمیخت و دست مادر روی شالش که حالا روی شانه‌هایش سریده بود، از لابه‌لای چادر نوازشش کرد.
- من بیشتر مادر. من بیشتر دورت بگردم.
بوی گلاب مادر با تلخی قهوۀ مهوان ترکیب شده بود. آرام از آغوشش فاصله گرفت. بند چمدان را مرتب کرد و نگاهش را به دریچۀ خروج انداخت. جایی که هوای تهران با غبار سردش منتظر بود.
- الهی که همیشه زیر سایۀ خدا باشی.
خندید و شانه‌به‌شانۀ مادر از فرودگاه بیرون زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان آنجا که باد نام ها را می برد

  • فاطی

    در پارت 810

    زندگی بعداز به آتش کشیدن و جهنم کردن دنیا وجود دارد..ممنون حنانه ی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • فخری

    در پارت 811

    حنانه جون سپاس فراوان به قلم زیبات عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۳ روز پیش
  • فاطی

    در پارت 800

    هرپارت که در اعلان ها ظاهر میشود گویی چاله ها و حفرهایی را ایجاد میکند که نمیدانی باید داخل آن را نگاه کنی یا رد شویی..با نگاه کردن عجیب به فکر فرو میروم..

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 800

    سپاس فراوان حنانه جون پارت زیبایی بود دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت ماندگار🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    ۳ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 790

    زیبایی از نظر آدمها فرق دارد شاید آن چیزی که تو زشت میپنداری دیگران میپسندن

    ۴ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 780

    و عشق اتفاقی که در بدترین زمانِ ممکن شاید به سراغت بیاید و بهترین اتفاقها برایت بیفتد

    ۴ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 790

    ممنون از رمان بی نظیرت حنانه جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا💕💕

    ۴ هفته پیش
  • پگاه

    در پارت 780

    سپاس از شما نویسنده ی توانمند برای خلق این رمان پر محتوا

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 780

    سپاس حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا🤎🤎

    ۱ ماه پیش
  • پگاه

    در پارت 770

    بسیار سپاسگزارم حنانه جون،عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 770

    ممنون از رمان زیبات حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم💚💚💚🍀🍀🍀

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 770

    و من مانده ام در دنیای کثیفِ آدمهایی که دنیا را فقط برای خود میخواهند وبس

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 760

    همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 760

    دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۲ ماه پیش
  • پگاه

    در پارت 760

    عالی بود واقعا رمان معرکه و بی نظیری هست

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟