دوست داشتی؟
رمان درام آنجا که بادها نامها را میبرد اثر حنانه بامیری

رمان آنجا که باد نام ها را می برد

  • زبان فارسی
  • 28.5K 👁
  • 321 ❤️
  • 315 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در سال‌های پایانی پهلوی، حلقه‌ای درباری پرونده‌ای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمی‌شد. سال‌ها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهه‌های خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشته‌ای از نشانه‌ها می‌شود که به گذشتهٔ خاندانش برمی‌گردد. تنها کسی که می‌تواند کمکش کند، مردی‌ست که سال‌ها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پرونده‌های محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچ‌کدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبوده‌اند. آن دو، بی‌آنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشته‌اند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون می‌رسد؛ پرونده‌ای که نامش برای کسانی که هنوز زنده‌اند، به‌معنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده می‌کند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.

پارت اول

به نام حضرت دوست
که هر چه داریم از اوست
غراب
از فصل‌ها برید،
بر دیوارِ خزانِ پوسیده نشست.
دهانش
پُر از استخوانِ خبرهای کهنه بود،
چشمش
چاهِ بسته‌ی هزار جنایت.
در باد،
نامِ ما را
با صدایی مرده،
پاره‌پاره کرد و بُرد.
غراب= کلاغ
----------
* تهران، بهمن 1403 *
صدای نازک اعلام‌گر، پرواز شمارۀ TK872 از استانبول به تهران را بلعید و دوباره در حفره‌های سالن پخش کرد؛ صدایی که حتی زیر سقف‌های فلزی بلند هم پژواک کوتاهی داشت؛ اما مثل دستور رسمی بود که نرمش نداشت.
پاشنۀ چرم مشکی کفشش را روی کف سرد و صیقلی سالن فشار داد. چرخ کوچک چمدان با نیم‌چرخ عصبی خط باریکی بر سایۀ کفش کشید. بوی آشنای مخلوطی از قهوۀ نیمه‌سوخته و فلز گرم‌شده لابه‌لای عطرهای عبوری می‌چرخید. پالتوی بلند سرمه‌ای به تن داشت. موهای صدفی‌رنگش را گوجه‌ای بسته و زیر شال مخفی کرده بود. پوست صورتش مات زیر نور مهتابی می‌درخشید. انگار نور ترجیح داده بود فقط شکل بگیرد؛ نه گرما بدهد. لب‌های بسته‌اش حاشیه‌ای تیز داشت. مثل حاشیۀ سندی که دست نخورده مانده بود.
زن سال‌خورده را از دور دید. سال‌ها دوری از تنها سرمایۀ زندگی‌اش او را پیر کرده بود و رنجور. صورت سفیدش را چادر قاب گرفته بود و ترک‌های پیشانی‌اش زیر تشعشات خورشید می‌درخشید. او را که دید، به گام‌هایش سرعت بخشید و لبخندی کم‌رمق کنج لبانش نشست.
هر قدم آن زن صدای پارچۀ ریز‌گل و خش‌خش تسبیح را با خودش می‌آورد. بوی گل محمدی و صابون قدیمی. پیش‌تر از او رسید.
- فدات بشم مَهوان جان. رسیدن به خیر!
صدایش اگرچه گرم بود، اما پشتش رطوبت اشک‌های نگه‌داشته موج می‌زد. دست‌ها مثل بالش‌های نرم فرورفتند دور گردن دختر؛ با فشار آشنایی که هم معنای نوازش داشت، هم تصاحب.
- سلام مامان.
صدایش صاف بود و بی‌نرمش و بدون افت و خیز. انگار در حال خواندن یک سطر شسته‌شده از متن رسمی بود. بر چادر مادرش مهر بوسه کاشت و صدایش برخلاف قبل لرزید.
- چقدر دلم تنگت بود!
همین جمله کافی بود انگار برای ترک خوردن بغضش. صدای هق‌هقش با گریۀ ریز مادر درهم‌آمیخت و دست مادر روی شالش که حالا روی شانه‌هایش سریده بود، از لابه‌لای چادر نوازشش کرد.
- من بیشتر مادر. من بیشتر دورت بگردم.
بوی گلاب مادر با تلخی قهوۀ مهوان ترکیب شده بود. آرام از آغوشش فاصله گرفت. بند چمدان را مرتب کرد و نگاهش را به دریچۀ خروج انداخت. جایی که هوای تهران با غبار سردش منتظر بود.
- الهی که همیشه زیر سایۀ خدا باشی.
خندید و شانه‌به‌شانۀ مادر از فرودگاه بیرون زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 319 رای
5 ★
57%
4 ★
38%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آنجا که باد نام ها را می برد

  • فاطی

    در پارت 890

    و چه دنیای بی رحمی.بعضی آدمها همه چیز را در هم میشکنند تا کار خود را پیش ببرند

    ۴ ساعت پیش
  • فخری

    در پارت 890

    سپاس حنانه جون خسته نباشی گلم ممنون بابت قلم زیبات🙏💞💞

    ۲۴ ساعت پیش
  • ارغوان

    در پارت 890

    سلام، وای مور مورم شد😟😟

    دیروز
  • فاطی

    در پارت 881

    ممنون خانم بامیری عزیزم..اتفاقی که نباید بیفتد افتاد..حافظ کجایی مهوان تنهاست

    ۲ روز پیش
  • فخری

    در پارت 880

    سپاس حنانه جون مرسی بابت پارت زیبات دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۴ روز پیش
  • ارغوان

    در پارت 880

    ممنون از پارت زیباتون، امیدوارم آخر داستان خوش باشه

    ۴ روز پیش
  • ارغوان

    در پارت 870

    سلام، رمان قشنگی هست، امیدوارم باقی پارت ها هم به همین زیبایی باشه، لطفا زودتر پارت بزارید🙏🙏

    ۶ روز پیش
  • فخری

    در پارت 870

    ای وای بد شد که؟سپاس حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 871

    عجیب همه چیز درهم آویخته شده.عشق و کار و حافظ سپر شد برای تمام مهوان

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 860

    برای تو تا قیامت دنیا رو نگه میدارم..ممنون عزیزممثل همیشه عالی

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 860

    سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم مرسی از وقتی که میزاری🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۳ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 850

    در دریای طوفانی فقط میتوانم به تو تکیه کنم.و من که سختم باز فرو میریزم..منتظر پارت بعدیم..عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • فاطی

    0

    سخت است انتخاب بین ماندن و رفتن.آتش زیر خاکستر بعداز سالها روشن شده

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 840

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم خدا قوت قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 830

    وباز هزارتوی رمان..که هرکدام روبه سویی میرود و درآخر بهم میرسد هرسویی برای خود پیچ و خم و داستانی دارد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️