رمان آنجا که باد نام ها را می برد
- به قلم حنانه بامیری
- 81 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 27.6K 👁
- 317 ❤️
- 299 💬
خلاصه رمان آنجا که باد نام ها را می برد
در سالهای پایانی پهلوی، حلقهای درباری پروندهای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمیشد. سالها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهههای خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشتهای از نشانهها میشود که به گذشتهٔ خاندانش برمیگردد. تنها کسی که میتواند کمکش کند، مردیست که سالها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پروندههای محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچکدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبودهاند. آن دو، بیآنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشتهاند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون میرسد؛ پروندهای که نامش برای کسانی که هنوز زندهاند، بهمعنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده میکند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 81
سکوتِ پس از اعترافِ حافظ مثل غباری سمی در فضای سوله معلق ماند. مهوان احساس میکرد اکسیژنِ اتاق به پایان رسیده است. انگار آن میز فلزیِ میانشان، حالا به یک گسل عمیق تبدیل شده بود که هر لحظه دهان باز میکرد تا هر دوی آنها را ببلعد. مهوان لبهٔ میز را چنگ زد؛ آنقدر محکم که بند انگشتهایش به سفیدیِ گ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 80
صدای قدمهای حافظ که دور شد، کمکم در هوم ممتد ژنراتورها حل شد. مهوان چند لحظه پشت در ماند؛ دستش هنوز روی دستگیره بود و پیشانیاش روی فلز سرد. انگار اگر در را رها میکرد، تمام آنچه چند دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، یکجا روی سرش خراب میشد. نور باریک مهتابی از شکاف پایین در به اتاق میتابید و کف ب...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 79
*** اتاق پنجرهای نداشت. تاریکیاش آنقدر غلیظ، یکدست و سنگین بود که گذر ساعتها را در خود میبلعید. هیچ نور مرزی، هیچ ردی از خورشید یا ماه از دیوارهای بتنی عبور نمیکرد؛ تنها صدایی که زمان را یادآوری میکرد، هومِ یکنواخت و ضعیف ژنراتورها در اعماق سوله بود. مهوان روی تخت باریک سفری دراز کشیده بو...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 78
*** درهای سوله با نالهای بلند و فلزی باز شد. هوای داخل کهنهتر و سردتر از بیرون بود؛ بوی روغن صنعتی، اوزون و چیزی شبیه بوی خاک کهنه میداد. سقف بلند و مشبک در ارتفاعی سرگیجهآور گم شده بود و ردیف چراغهای فلورسنت نوری بیرحم و سفید روی دستگاههای پیچیده، لولههای مارپیچ و محفظههای شیشهای بزرگ ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
فخری
در پارت 811حنانه جون سپاس فراوان به قلم زیبات عالی بود خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀
۳ روز پیشفاطی
در پارت 800هرپارت که در اعلان ها ظاهر میشود گویی چاله ها و حفرهایی را ایجاد میکند که نمیدانی باید داخل آن را نگاه کنی یا رد شویی..با نگاه کردن عجیب به فکر فرو میروم..
۳ هفته پیشفخری
در پارت 800سپاس فراوان حنانه جون پارت زیبایی بود دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت ماندگار🍀💚🍀💚🍀💚🍀
۳ هفته پیشفاطی
در پارت 790زیبایی از نظر آدمها فرق دارد شاید آن چیزی که تو زشت میپنداری دیگران میپسندن
۴ هفته پیشفاطی
در پارت 780و عشق اتفاقی که در بدترین زمانِ ممکن شاید به سراغت بیاید و بهترین اتفاقها برایت بیفتد
۴ هفته پیشفخری
در پارت 790ممنون از رمان بی نظیرت حنانه جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا💕💕
۴ هفته پیشپگاه
در پارت 780سپاس از شما نویسنده ی توانمند برای خلق این رمان پر محتوا
۱ ماه پیشفخری
در پارت 780سپاس حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا🤎🤎
۱ ماه پیشپگاه
در پارت 770بسیار سپاسگزارم حنانه جون،عالی بود
۲ ماه پیشفخری
در پارت 770ممنون از رمان زیبات حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم💚💚💚🍀🍀🍀
۲ ماه پیشفاطی
در پارت 770و من مانده ام در دنیای کثیفِ آدمهایی که دنیا را فقط برای خود میخواهند وبس
۲ ماه پیشفاطی
در پارت 760همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.
۲ ماه پیشفخری
در پارت 760دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۲ ماه پیشپگاه
در پارت 760عالی بود واقعا رمان معرکه و بی نظیری هست
۲ ماه پیش

فاطی
در پارت 810زندگی بعداز به آتش کشیدن و جهنم کردن دنیا وجود دارد..ممنون حنانه ی عزیزم