رمان آنجا که باد نام ها را می برد
- به قلم حنانه بامیری
- 89 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 28.5K 👁
- 321 ❤️
- 315 💬
خلاصه رمان :
در سالهای پایانی پهلوی، حلقهای درباری پروندهای را پنهان کرد که ردش در هیچ آرشیوی پیدا نمیشد. سالها بعد در میانهٔ جنگ همان پرونده از دل جبهههای خاکی دوباره سر برآورد و باعث ناپدید شدن چند نفر از کسانی شد که از وجودش باخبر بودند. حالا از آن روزها سی سال گذشته. دانشجوی دکترای زیست شیمی درگیر رشتهای از نشانهها میشود که به گذشتهٔ خاندانش برمیگردد. تنها کسی که میتواند کمکش کند، مردیست که سالها در حوزهٔ امنیتی خاک خورده و پروندههای محرمانهٔ زیادی دیده، اما هیچکدام به اندازهٔ این یکی خطرناک نبودهاند. آن دو، بیآنکه بدانند، قدم در مسیری گذاشتهاند که به یک پروندهٔ سیاسی مدفون میرسد؛ پروندهای که نامش برای کسانی که هنوز زندهاند، بهمعنای مرگ حتمی است. هر پاسخ، سوال دیگری را زنده میکند و هر مکالمه، نفر بعدی فهرست حذف را مشخص.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 89
کلماتش نه بلند بود، نه نمایشی؛ همین آرامبودن، آنها را ترسناکتر میکرد. گویی اتاق با شنیدنشان چند درجه سردتر شد. قلب مهوان فرو ریخت؛ اما چهرهاش را نباخت. فقط فکش سفت و پلکهایش اندکی جمع شد. صدایش وقتی بیرون آمد، هنوز خراشدار بود، اما دیگر بوی گیجی نمیداد: - حافظ کجاست؟ زن پاسخ نداد. دستکش چ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 88
*** نخست بوی فلز مهوان را به هوش آورد، بعد درد. نه آن درد تیز و کوتاهی که از بریدگی یا ضربه میآید؛ دردی عمیق، سنگین و بیاخلاق که انگار از درون مغز استخوانش بالا میخزید و دندهبهدنده در بدنش جا باز میکرد. پلکهایش هنوز بسته بود؛ اما سرمایی نمور و حسابشده را روی پوستش حس میکرد؛ سرمایی که نه ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 87
انگشتان مهوان روی کلیدهای سرد کنسول فرود آمد؛ نبردی دیوانهوار میان گوشت و استخوانِ لرزان با قطعات بیروح سیلیکون و فولاد. هر ضربهای که میزد، ردی از صدای تیز و کوبندهی کلیدها در جمجمهاش زنگ برمیداشت. نوارهای مارپیچی روی مانیتورها به رنگ بنفشِ کدر درآمده بودند و ردیفهای پیدرپی از کدهای ژنتی...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آنجا که باد نام ها را می برد - پارت 86
حروف سرخرنگ روی صفحات شیشهای مانیتورها مانند قطرات خون تازه جاری بودند. نور خونین و تپندهی هشدار روی تیزی گونههای مهوان و فک منقبض حافظ میرقصید و سایههایی بریدهبریده و وهمآلود بر دیوارهای سرد سوله میانداخت. بوی گاز اوزون سوخته با نمِ کهنهی بتن درآمیخته بود؛ معجونی تهوعآور از تکنولوژی د...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
فخری
در پارت 890سپاس حنانه جون خسته نباشی گلم ممنون بابت قلم زیبات🙏💞💞
۲۴ ساعت پیشارغوان
در پارت 890سلام، وای مور مورم شد😟😟
دیروزفاطی
در پارت 881ممنون خانم بامیری عزیزم..اتفاقی که نباید بیفتد افتاد..حافظ کجایی مهوان تنهاست
۲ روز پیشفخری
در پارت 880سپاس حنانه جون مرسی بابت پارت زیبات دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۴ روز پیشارغوان
در پارت 880ممنون از پارت زیباتون، امیدوارم آخر داستان خوش باشه
۴ روز پیشارغوان
در پارت 870سلام، رمان قشنگی هست، امیدوارم باقی پارت ها هم به همین زیبایی باشه، لطفا زودتر پارت بزارید🙏🙏
۶ روز پیشفخری
در پارت 870ای وای بد شد که؟سپاس حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۲ هفته پیشفاطی
در پارت 871عجیب همه چیز درهم آویخته شده.عشق و کار و حافظ سپر شد برای تمام مهوان
۲ هفته پیشفاطی
در پارت 860برای تو تا قیامت دنیا رو نگه میدارم..ممنون عزیزممثل همیشه عالی
۳ هفته پیشفخری
در پارت 860سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم مرسی از وقتی که میزاری🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸
۳ هفته پیشفاطی
در پارت 850در دریای طوفانی فقط میتوانم به تو تکیه کنم.و من که سختم باز فرو میریزم..منتظر پارت بعدیم..عالی بود
۴ هفته پیشفاطی
0سخت است انتخاب بین ماندن و رفتن.آتش زیر خاکستر بعداز سالها روشن شده
۱ ماه پیشفخری
در پارت 840ممنون از رمان خوبت حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم خدا قوت قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیشفاطی
در پارت 830وباز هزارتوی رمان..که هرکدام روبه سویی میرود و درآخر بهم میرسد هرسویی برای خود پیچ و خم و داستانی دارد
۲ ماه پیش

فاطی
در پارت 890و چه دنیای بی رحمی.بعضی آدمها همه چیز را در هم میشکنند تا کار خود را پیش ببرند