پارت چهل و چهارم :
ماشین در جادهٔ باریک و نمناک پیش میرفت. مهِ صبح هنوز کامل کنار نرفته بود و درختها مثل تودههایی ایستاده بودند که فقط تماشا میکردند؛ بیقضاوت و بیهمدلی.
مهوان سرش را به شیشه تکیه داده بود؛ اما نگاهش بیرون نبود؛ جایی عقبتر مانده بود، جایی میان بوی خاک و لحظهای که تصمیم گرفته شد نمونه برداشته شود. دستهایش روی کیف نمونهها محکم بود، انگار میترسید از دستانش سر بخورد و بگرÛ
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞