پارت چهل و چهارم :

ماشین در جادهٔ باریک و نمناک پیش می‌رفت. مهِ صبح هنوز کامل کنار نرفته بود و درخت‌ها مثل توده‌هایی ایستاده بودند که فقط تماشا می‌کردند؛ بی‌قضاوت و بی‌همدلی.
مهوان سرش را به شیشه تکیه داده بود؛ اما نگاهش بیرون نبود؛ جایی عقب‌تر مانده بود، جایی میان بوی خاک و لحظه‌ای که تصمیم گرفته شد نمونه برداشته شود. دست‌هایش روی کیف نمونه‌ها محکم بود، انگار می‌ترسید از دستانش سر بخورد و بگرÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    1

    شک ندارم این راز آخرش منو میکشه خانم بامیری عزیز...چه سنگین است چیزی را سالها با آن دست و پنجه نرم کنی والان با آن روبرو شوی

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️