پارت چهل و نهم :

سکوت بعد از حرف‌های دایکه نسرین، مثل مهِ سردی که از دره بالا بیاید، آرام اما سمج اتاق را پر کرد.
مهوان سرش را پایین انداخت. نوک انگشتش روی لبۀ گوشی سر خورد. دیگر سؤالش از جنس کنجکاوی نبود؛ از جنس کنار هم گذاشتن تکه‌هایی بود که از قبل، جایی در درونش را زخم زده بود.
- آزمایش اون آدما که فقط روی آب نبود. درسته؟
حافظ همان جمله را ترجمه کرد؛ اما این‌بار مکث نکرد.
دایکه نسرین سرش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    1

    حرفی ندارم..سکوت شاید بهترین فریاد باشد نمیدانم کاش من نمشناختم ژینا و چاوان را...حقیقت عجیب تلخ است

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️