پارت چهل و نهم :

سکوت بعد از حرف‌های دایکه نسرین، مثل مهِ سردی که از دره بالا بیاید، آرام اما سمج اتاق را پر کرد.
مهوان سرش را پایین انداخت. نوک انگشتش روی لبۀ گوشی سر خورد. دیگر سؤالش از جنس کنجکاوی نبود؛ از جنس کنار هم گذاشتن تکه‌هایی بود که از قبل، جایی در درونش را زخم زده بود.
- آزمایش اون آدما که فقط روی آب نبود. درسته؟
حافظ همان جمله را ترجمه کرد؛ اما این‌بار مکث نکرد.
دایکه نسرین سرش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    حرفی ندارم..سکوت شاید بهترین فریاد باشد نمیدانم کاش من نمشناختم ژینا و چاوان را...حقیقت عجیب تلخ است

    ۶ ماه پیش
کپی شد!