لیست کلیه پارتهای رمان تنگ ماهی خالی می ماند : پارت های 121 تا 138
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 121
برگههای درون پوشه انگار از جنس پوست حیوانی مرده بودند؛ خشک، شکننده و پر از لکههای تیره که بوی نا و رطوبت سالیان دور را در هوای سنگین اتاق پخش میکرد. خطوط سیاه و زمخت ماشینتحریرهای قدیمی با آن حروف سربی ناهمتراز روی کاغذها نشسته بودند. در بالای اولین صفحه مهر سربی و آبیرنگ کمرنگی به چشم میخ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 122
دستهای گرم و پناه آغوش سهند لحظهای مرا در خود بلعید؛ اما گرما نتوانست انجماد جگرم را ذوب کند. آن تسلا مثل مخدری کوتاهمدت بود که به رگهای سوزانم تزریق میشد؛ اما درد اصلی، عمیقتر از آن بود که با چند جمله آرام بگیرد. گرهی کور و سرطانی توی گلویم پیچ خورده بود که نفس کشیدن را برام شبیه به فرو دا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 123
آیت پلکهای سنگینش را روی هم فشرد و سرش را با کُندی مرگباری تکان داد. همان یک تکان ساده، مثل افتادن تیغ گیوتین بود. تأییدی بیرحمانه که آخرین امیدهای واهیام را درجا سر برید. جو خانه چنان سنگین و لزج شده بود که نفس کشیدن در آن به تقلا در مردابی از سرب داغ میمانست. چشمانم را با وحشت به نیم...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 124
*** فرمان را به سمت کوچهپسکوچههای باریک و قدیمی خانۀ قدیمیمان چرخاندیم. هرچقدر ماشین به آن دیوارهای آجری فرسوده و درهای آهنی رنگورورفته نزدیکتر میشد، اضطراب مثل زهرابهای کشنده در سراسر وجودم جریان مییافت. دستانم را در هم گره کرده بودم و ناخنهایم را آنقدر روی پوست پشت دستم فشار می...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 125
به محض آنکه فرهاد با آن قدمهای نامطمئن و نگاه دزدیدهاش از پیچ کوچه گذشت و ناپدید شد، حس کردم تکهای از آن بختک سیاه از روی سینهام برداشته شد؛ اما جای آن را سرمای استخوانسوز سکوت سهند گرفت. دیگر طاقت ماندن در آن فضای بسته و سنگین ماشین را نداشتم؛ انگار دیوارهای فلزی اتاقک ماشین داشتند به هم ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 126
صدای شکستن بغض مامانپروین اولین ترک جدی روی دیوار سنگی سکوت و انکار بود. شانههایش که همیشه با افاده و نخوت بالا رفتن از پلههای این خانه تکان میخورد، حالا مثل شاخههای بید در باد پاییز میلرزید. گوشۀ چادر گلگلیاش را با انگشتان استخوانی و چروکیدهاش فشرد و هقهقی تلخ از گلوی خشکش بیرون پرید. ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 127
دستان سهند که هنوز بر شانههایم سنگینی میکرد، حالا حکم لنگر را داشت؛ تنها چیزی که مانع از سقوط مطلق من به قعر آن تاریکی میشد. هنوز نفسنفس میزدم؛ اما چشمان سهند دیگر آنقدر مهربان نبود. مثل تگرگ، سرد و برنده به سمت مامانپروین چرخید. با یک حرکت سریع از کنار من بلند شد. قامتش در فضای خفه و غبار...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 128
هوا در مطب سنگین و روشن بود؛ روشنیِ بیروحِ لامپهای مهتابی که به دیوارهای رنگورو رفتهٔ کرمی میجهید و بویِ مخلوط الکل و عرقِ نارنج از آن تهنفَسها به مشام میرسید. صندلیهای فلزیِ سرد یکی بعد از دیگری قد کشیده و تنها دو یا سه نفر با نگاهی خسته به درِ بستهٔ اتاقِ دکتر خیره بودند که هراز گاهی با...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 129
دکتر نگاهش را روی صورت سهند چرخاند. چند ثانیه سکوت کرد و بعد بیآنکه خندهاش را پنهان کند، گوشۀ چشمهایش جمع شد: - عالیه. باورنکردنیه. بعد با همان لحن آرام همیشگی، اما اینبار کمی راضیتر، ادامه داد: - ببین، خط بخیهها داره خیلی منظم التیام پیدا میکنه. دور چشم، محل ترمیم پلک، کاملاً همرنگ و یکدس...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 130
خیابانهای شهر زیر پوست خفتیدۀ غروب، کش میآمدند و من در تمام طول مسیر بازگشت به هتل، نگاهم را حتی یک ثانیه از سهند برنداشتم. سهند هنوز همانجا، روی صندلی ماشین غرق در شوکی سنگین و لُخت شناور بود. دستش هر چند لحظه یکبار ناخودآگاه تا نزدیک صورتش بالا میآمد، انگشتانش در چند میلیمتری پوست ترمیمی...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 131
*** بیمارستان در آن ساعت، شبیه ساختمانی بود که از شهر جدا مانده باشد. چراغهای طبقۀ همکف روشن بود؛ اما بیشتر پنجرهها در تاریکی فرو رفته بود. تابلوی سفید و آبیِ بیمارستان زیرِ باران برق میزد و نورِ چراغهای محوطه روی آسفالتِ خیس، تصویرِ کشآمده و بیقوارهای از ساختمان ساخته بود. بوی تندِ الکل و...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 132
آرام بازویش را گرفتم. نمیخواستم دوباره آن خشمِ کور، او را به جایی ببرد که نتواند برگردد. - سهند بذار بررسی کنن. نگاهش را به من دوخت. در چشمانش آتشی روشن بود؛ اما پشتِ آن آتش ترسی هم پنهان شده بود. ترس از اینکه پاسخ، آنقدر نزدیک باشد که با یک دست دراز کردن بتواند لمسش کند. - پرواز این پرونده ناق...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 133
عقربههای برنجی ساعت دیواری روی ساعت ده و نیم صبح قفل مانده بود؛ اما صدای تیکتاکِ نامرئی و سمجی در سرم میپیچید؛ گویی زمان نه روی دیوار، که درست زیر کاسۀ سرم نبض میزد. دفتر وکالت در طبقۀ چهارم یک ساختمان قدیمیِ سنگسیاه در حوالی میدان فردوسی بود؛ ساختمانی با راهروهایی باریک و بوی کهنگیِ درهمآم...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 134
پلههای سنگی و سایشیافتۀ ساختمان را یکی پس از دیگری پایین آمدیم؛ صدای کشیده شدنِ کفشهایمان روی سنگهای مرمرینِ کدر تنها پژواکی بود که در سکوتِ سنگینِ راهپله میپیچید. هوای خنک و نیمهابریِ خیابان فردوسی مثل سیلیِ ملایمی بر صورتم نشست و ریههایم را از بوی کهنگی و کاغذِ نمورِ دفترِ افخم پاک کرد....
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 135
فصل دوازدهم: جان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشید! خورشیدِ اواخرِ مرداد مثل کلافی طلاییِ از جنس مذاب، تمام طولِ روز را روی پنجرههای قدیِ اتاق پذیرایی چنبره زده بود. هوا، غلیظ و سنگین بود و صدای ممتد کولر تنهاترین همنشینِ این خانۀ سوتوکور بود. ماه هشتم بارداری را پشت سر میگذاشتم و راه رفتن...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 136
خودرو، مثل صندوقچهای پلمبشده در دلِ شبِ تابستانی حرکت میکرد. پرتو آفتاب روی صورتِ سهند سایه میانداخت و میرفت؛ سایه و نور، سایه و نور… گویی سرنوشتِ خودمان هم همین بود؛ بریدهبریده، میانِ تاریکی و روشنایی معلق. با دست، چینهای دامنم را صاف میکردم؛ کاری بیهدف که فقط برای آرام کردنِ دستهای لر...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 137
از خانه که بیرون زدیم، عصر هنوز گوشۀ آسمان مانده بود؛ زرد و کمجان مثل چراغی که صاحبخانه فراموش کرده باشد پیش از رفتن خاموشش کند. سهند در را قفل کرد و من کنار آسانسور ایستادم؛ با ساک کوچکی در دست و احساسی که هیچ شباهتی به سفر نداشت. انگار چیزی را در خانه جا گذاشته بودم؛ چیزی مهمتر از لباس و دار...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 138
نزدیک اولین توقفگاه، دستم را روی شکمم فشار دادم. کششی کوتاه از پهلویم گذشت و ناخودآگاه نفسم را نگه داشتم. سهند فوراً متوجه شد. سمتم برگشت و نگاهش رنگ نگرانی گرفت. ـ چی شد؟ ـ هیچی. فکر کنم بد نشستم. ـ درد داری؟ ـ نه، فقط یه کم تیر کشید. راهنما زد. ـ یه جا نگه میدارم یه کم جابه جا بشی. ـ لازم نیست...
بروزرسانی در : ۱۵ ساعت پیش
