پارت صد و سی و سوم :
عقربههای برنجی ساعت دیواری روی ساعت ده و نیم صبح قفل مانده بود؛ اما صدای تیکتاکِ نامرئی و سمجی در سرم میپیچید؛ گویی زمان نه روی دیوار، که درست زیر کاسۀ سرم نبض میزد.
دفتر وکالت در طبقۀ چهارم یک ساختمان قدیمیِ سنگسیاه در حوالی میدان فردوسی بود؛ ساختمانی با راهروهایی باریک و بوی کهنگیِ درهمآمیخته با کاغذ کاهی و توتونِ مانده. نوری که از پنجرههای قدی و باریک به درون میتابی
لطفا صبر کنید...

فخری
1مرسی حنانه جون خسته نباشی عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار🩷🌸🩷🌸🩷🌸