پارت صد و سی و سوم :

عقربه‌های برنجی ساعت دیواری روی ساعت ده و نیم صبح قفل مانده بود؛ اما صدای تیک‌تاکِ نامرئی و سمجی در سرم می‌پیچید؛ گویی زمان نه روی دیوار، که درست زیر کاسۀ سرم نبض می‌زد.
دفتر وکالت در طبقۀ چهارم یک ساختمان قدیمیِ سنگ‌سیاه در حوالی میدان فردوسی بود؛ ساختمانی با راهروهایی باریک و بوی کهنگیِ درهم‌آمیخته با کاغذ کاهی و توتونِ مانده. نوری که از پنجره‌های قدی و باریک به درون می‌تابی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    مرسی حنانه جون خسته نباشی عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت ماندگار🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️