لیست کلیه پارتهای رمان تنگ ماهی خالی می ماند : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 131
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 21
*** نور آفتاب بهمن از پنجرۀ قدی املاک به داخل میتابید و گرد و غبار معلق در هوا را به رقص درآورده بود. بوی عود و چوب صندل فضای داخلی را پر کرده بود؛ اما این عطرها نمیتوانست اندوه سنگینی را که در قلبم ریشه دوانده بود، بپوشاند. مسئول املاک با چهرهای کلافه درحالیکه تلاش میکرد ظاهرش را همچنان راض...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 22
رادمنش... رادمنش... اسمش مثل پتکی بود که دوباره بر سرم فرود میآمد. انگار که سرنوشت میخواست این بار هم ضربهاش را به شکلی آزاردهندهتر وارد کند. چالشهای روزمره زندگیام به یک درد مزمن تبدیل شده بود؛ یک زخم که با هر بار لمس دوباره ترش میشد. من باید یکتنه در برابر طوفانی میایستادم که نه بادش ر...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 23
فصل چهارم: در آغوش غریبه یافتم سرایم! آینۀ چرک جیبیام کجومعوج نشانم میداد. گویی از نگاهی ناخودآگاه گردنم را به آینۀ ناهمواریهای دل و جسمم گره زده بود. خجالت با پوست و خونم عجین شده بود. هر بار که به آینه نگاه میکردم، تصویر دختری را میدیدم که تمام سرپناهش خانۀ غریبه شده بود. تمام اضطرابم را ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 24
دستهایم را به هم گره زده بودم. انگار آن گره میتوانست دهان پر از حرفهای ناگفتهام را ببندد. نیما برخلاف من آرام بود. آرامشی که بوی عطرش را در فضای خنک بعدازظهر تهران میپراکند، انگار از جنس دیگری بود. نگاهش روی من ثابت نماند؛ خودمان را گول میزدیم که میانمان قراردادی امضا میشود که فارغ از احسا...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 25
*** هوای سربی جمالزاده سنگینتر از چمدانهای بستهشدۀ من بود. هر چرخ دستی که به سمت ماشین میکشیدم، خاطرهای از آن کوچههای قدیمی را در خود قفل میکرد. داشتم با یک دست، چمدان سنگین را بهزور میکشیدم و با دست دیگر عرق پیشانیام را میگرفتم. خیال واهی بود؛ اما امیدوار بودم آن روز آخرین اسبابکشی...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 26
هوای بالاشهر بوی فلز میداد. سرد، تمیز، بیرحم. ماشین که پیچ آخر را رد کرد، خیابان عریض شد؛ درختها قد کشیده بودند و ساختمانها با شیشههای تیرهشان انگار آدم را برانداز میکردند. اینجا هیچچیز تصادفی نبود؛ نه نور چراغها، نه فاصلۀ خانهها از هم، نه حتی سکوتی که مثل قانون روی همهچیز کشیده شده بو...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 27
خانه آرامآرام از غریبه بودنش عقب نشست. کارتنها باز شد، پلاستیکها خشخش کرد و بوی مواد شوینده لابهلای بوی سنگ سرد و چوب نو پیچید. همتا آستینها را بالا زده بود و با همان انرژی همیشگیاش دستمالبهدست اینطرف و آنطرف میرفت؛ انگار اگر میایستاد، فکرها فرصت هجوم پیدا میکردند. من اما آرامتر بو...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 28
فصل پنجم: گوییا زلزله آمد، گوییا خانه فروریخت سر من! بیمارستان همیشه بوی عجیبی داشت. ترکیبی از الکل، اضطراب و امیدهایی که هنوز زنده بودند. آن شب اما برای من بوی دیگری میداد. بوی پایان انتظار. بوی چشمانی که فریاد میزدند بالاخره شد. کیفم را محکمتر روی شانه جابهجا کردم و از در اصلی بیرون زدم. هو...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 29
- الو؟ صدایش که در گوشم پیچید، دلم هری پایین ریخت. مثل لیوانی که از لبۀ میز پرت شود و حتی اگر نشکند، ترک بردارد. جانم به لب رسیدم تا پاسخش را بدهم. - سلام دایی. پروازم. - سلام دایی جون. خوبی؟ چشمهایم را بستم. یک ثانیه. فقط یک ثانیه. انگار صدایش از ته چیزی تاریک میآمد؛ از جایی که سالها بود درش ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 30
*** حرفهایم را مزهمزه کردم؛ نه یک بار، نه دوبار... آنقدر در دهانم چرخاندمشان که حس میکنم طعمش عوض شده. بارها در ذهنم تمرین کردهام و در تمام آن تمرینهای خیالی درست همانجایی که باید محکم میایستادم، باختم. به خانوادهای میباختم که فقط اسم خانواده را یدک میکشیدند. اضطراب در وجودم ریشه دوان...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 31
چند ثانیهای پردۀ سکوت میانمان افتاد. سکوتی که نه خالی بود و نه بیمعنا؛ از آنهایی که آدم مجبور میشود به چیزهایی فکر کند که نمیخواهد. فرهاد تکیه داد عقب. نگاهش را از نیما گرفت و برای لحظهای روی صورت من نگه داشت. انگار دنبال چیزی میگشت که هنوز اسم نداشت. ساناز زودتر از او لب باز کرد. صدایش نر...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 32
شانهبهشانهاش سوار ماشین شدم. در را که بستم، صدای بستهشدنش شبیه نقطۀ پایان یک جملۀ بلند بود. ماشین بوی تمیزی میداد؛ بوی چرم تازه و عطر ملایمی که نیما همیشه میزد. ماشینش همیشه تمیز بود؛ آنقدر تمیز که زیر نور چراغ خیابان برق میزد. داخلش گرم بود و امن؛ انگار دنیا همین چهارچوب کوچک را برای ما ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 33
صداها اول نامفهوم بود؛ مثل وقتی سر زیر آب باشد و دنیا از پشت شیشۀ ضخیم فریاد بزند. بعد کمکم انگار یکی پیچ ولوم را چرخاند که همهچیز بر مغزم هجوم آورد. زنی جیغ میزد: - یا فاطمۀ زهرا! صدای دختری کمسن گوشم را پر کرد که پرسید: - چیش شده مامانی؟ پسر هنوز به خودش میپیچید. دستهایش صورتش را چنگ زده ...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 34
برانکارد پسر داخل بیمارستانی رفت که اسمش را هم نمیدانستم. آنقدر چشمانم تار میدید و تنم لرز گرفته بود که نفهمیدم کجایم. بوی بیمارستان و نور زنندهاش به حال بدم دامن میزد. پد را لابهلای انگشتانم نگه داشتم و فقط دویدم به جایی که آن لحظه میتوانست مأمن ابدیام باشد. دستشویی بیمارستان بوی وایتکس ...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 35
پدر سهند که رفت، انگار چیزی از هوا کم شد. فقط پشتش را دیدم که دور میشد؛ شانههایی که صاف نگه داشته شده بود؛ اما وزن دنیا از خط گردنشان آویزان مانده بود. پاهایم دیگر نگهم نمیداشت. چرخیدم و تن خسته و بیجانم را روی اولین صندلی انتظار رها کردم. پلاستیک سرد بود. تا نشستم، صدایش زیرم نالید. دستم را...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 36
در را که هل دادم، بوی تند دارو و چیزی فلزیتر از خون توی صورتم نشست. اتاق نیمهتاریک بود. نور زرد بالای تخت فقط همانقدر روشن میکرد که درد دیده شود؛ نه اینکه توضیح داده شود. سهند روی تخت افتاده بود. ناله میکرد؛ صدایی کوتاه و شکسته مثل نفسهایی که راهشان را گم کرده بودند. بانداژ بزرگی بیشتر صور...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 37
سایهبهسایهاش از اتاقی که دیوارهایش درد سهند را به جان خریده بود، بیرون زدم. در که بسته شد، صداها پشتش ماندند؛ نالهای که دیگر شنیده نمیشد، بویی که هنوز توی مشامم گیر کرده بود و تصویری که از ذهنم بیرون نمیرفت. راهرو طولانیتر از قبل به نظر میرسید. کف سفید، نور سرد، آدمهایی که هر کدام چیزی ر...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 38
هنوز نگاهش روی من قفل نشده بود که دیدم شانههایش سفت شد. چهرهام را که دید، چیزی در صورتش فروریخت؛ نه آرام، نه بیصدا. اخمی که از نگرانی میآمد، نه از خشم، نشست روی پیشانیاش و چشمهایش تیرهتر شد. چند قدم مانده به من ایستاد. فقط نگاهم کرد. همان یک نگاه که پر از سؤال بود و پر از سرزنش نانوشته. آم...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 39
*** صبح که بیدار شدم، روی همان تختی بودم که متعلق به نیما بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سقف ناآشنا نبود؛ اما مال من هم نبود. نور صبح از لای پردۀ نیمهکشیده با احتیاط وارد اتاق شده بود؛ انگار خودش هم مطمئن نبود اجازه دارد اینقدر زود به چیزی که دیشب اتفاق افتاده بود، سرک بکشد. اولین چ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان تنگ ماهی خالی می ماند - پارت 40
*** بیمار دستش سرد بود. نه از آن سردیهایی که با یک پتو درست میشد؛ سردیای که از زیر پوست بالا میآمد؛ مثل چیزی که مدتها تصمیم گرفته بود بماند. رگش باریک بود و لجوج. سوزن یکبار خطا رفت. بار دوم انگشتانم کمی لرزید. کسی نفهمید جز خودم؛ ولی زن جوان نگاهش را به پوست سرخ خونآلودش انداخت و مردد نگا...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
